به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 07 مرداد 96 [ 12:07]
    تاریخ عضویت
    1393-6-03
    نوشته ها
    149
    امتیاز
    3,765
    سطح
    38
    Points: 3,765, Level: 38
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registeredTagger First Class
    تشکرها
    1

    تشکرشده 64 در 43 پست

    Rep Power
    29
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط نارجیس نمایش پست ها
    سلام... مرسی شیدا جون حق با شماست... ولی اخه راه حلش چیه؟

    همین الان با شوهرم سر این مساله بحث کردیم و شوهرم خونه را در حالی که گریه میکردم ترک کرد... قضیه مال دیشبه که با دوستامون رفته بودیم پارک... اونجا شوهرم یه سوال از همه پرسید که جواب بدن... سوال این بود: اگر به شما بگن فقط 24 ساعت از عمرتون باقی مونده باشه چیکار میکنید؟

    خوب کسی که این سوال رو میپزسه جتما برای خودش جواب خاصی داره که براش مهمه... اول شوهرم خودش جواب داد و گقت من اولین کاری که میکنم اینه که یه بلیط میگیزم و با خانومم میزیم پیش خانواده ام و من اونجا بهشون میگم که چقدر دوستشون دارم و بهشون ابراز علاقه میکنم و میبوسمشون.. بعد میرم بالای یه کوه و تا اخر همونجا میشینم و به فکر فرو میرم و به دور از تمام مشکلات و تنش های زندگی نفس راحتی میکشم... دیگه اونجا دغدغه کار و مشغله های دیگه ندارم... من گفتم سعی میکنم از همه حلالیت بخوام و کارهای خوب انجام میدم...

    من از جرف شوهرم خیلی ناراحت شدم... شب که اومدیم خونه سعی کردم به روی خودم نیارم تا اول مطمئن بشم.. بهش گفتم بحث جالبی بود میشه کامل تر نظر خودتو بگی... دیدم دوباره همونا رو گفت...من هم بهش گفتم راستش من هم میرفتم پیش خانوادم و تا اخر پیش اونها میموندم.. دیدم اولش چیزی نگفت و بعدش کفتم دیگه شوهرو بیخیال میشدم... تا اینکه تا به ایتجا رسید گفت؟ بله؟ و فهمیدم ناراحت شد.... بهش گفتم خوب چطور شما وقتی اون حرفو میزنی من ناراحت نمیشم ولی تو ناراحت شدی...

    کقت من گفتم هر جا برم با خانومم میرم... بهش گقتم اخه تو دست گذاشتی دقیقا رو نقطه ضعف من (میدونم اینجا رو نباید بهش میگفتم هر جند واقعا همین بود... من اینجا دارم تاپیک میزنم برای اینکه شوهرم بهم محبت کلامی نمیکنه بعد دغدغه شوهرم اینه که بره به خانوادش محبت و ابراز علاقه کنه )

    خلاصه با ناراحتی شب رو خوابیدیم و صبح وقتی دید ناراتم اومد پیشم.. ازم پرسید چرا ناراحتی؟گفتم من که میدونم حرفهایی که دیشب زدی ته دلت نبود و همش همینا نبود... کفت نه.. قسم میخورم که همش عین واقعیت بود.... اخه شما بگید من نباید ناراحت میشدم........تازه بعدش حرفی زد که دیگه منو به نقطه جوش زسوند.. گقت خوب بود میگفتم با دوست دختر برم بهشون سر بزنم؟؟ بهش گفتم بار اخرت بود با من از این شوخی ها میکنی.. پس همین الان بگو اشتباه کردم.. تحت فشارش گذاشتم تا گفت باشه باشه اشتباه کردم ولی بعدش کللللللی عصبانی شد و گفت ببین از دیشب سر یه موضوع بیخود چیکار کردی؟؟ منم گریه کردم.. بعد از گریه بهش گفتم تو بلد نیستی چطوری باید برحورد کنی... بهش گفتم مطئن باش هر خانم دیگه ای هم جای من بود ناراحت میشد..... بهش گفتم من نمیتوونم بهت بگم مشکل کار کجاست پس لطفا برو پیش مشاور تا اون بهت بگه... برو بهش بگو خانم من ایراد میگیزه از حرفهام و ...

    خلاصه بعدش رفت بیرون و من همچنان گریه میکردم


    دوستان من الان خونه تنهام و نمیودنم باید چیگار کنم.... شوهرم محبت و ابراز علاقه اشو از من که زنش هستم دریغ میکنه و در عوض تو فکرش این میگذره که چطوری به خانوادش ابراز علاقه کنه ...

    شما بگید من جساسم؟؟
    الان پنج شش روزه از سفر برکشتم .. تا حالا رابطه مون باهم خیلی خوب بود ( به شرطی که من حرفی نزنم) ولی اون اصلااااا ابراز علاقه بهم نکرده و محبتشو ازم دریغ میکنه... تنها کاری که بلده اینه که باهام شوخی های بیمزه میکنه و من هم باید مثل احمق ها بخندم تا رابطه رو حفظ کرده باشم...

    میدونم اشتباه داشتم ولی اون اصلا به من و نیازهام توجه نمیکنه..... و اگر چیزی بگم عصبانی میشه... و وضع بدتر و بدتر میشه...

    لطفا راهنمایی کینید که دارم میمیرم....همش یاد حرفهای دیشبش می افتم...
    نقل قول نوشته اصلی توسط نارجیس نمایش پست ها
    سلام... مرسی شیدا جون حق با شماست... ولی اخه راه حلش چیه؟

    همین الان با شوهرم سر این مساله بحث کردیم و شوهرم خونه را در حالی که گریه میکردم ترک کرد... قضیه مال دیشبه که با دوستامون رفته بودیم پارک... اونجا شوهرم یه سوال از همه پرسید که جواب بدن... سوال این بود: اگر به شما بگن فقط 24 ساعت از عمرتون باقی مونده باشه چیکار میکنید؟

    خوب کسی که این سوال رو میپزسه جتما برای خودش جواب خاصی داره که براش مهمه... اول شوهرم خودش جواب داد و گقت من اولین کاری که میکنم اینه که یه بلیط میگیزم و با خانومم میزیم پیش خانواده ام و من اونجا بهشون میگم که چقدر دوستشون دارم و بهشون ابراز علاقه میکنم و میبوسمشون.. بعد میرم بالای یه کوه و تا اخر همونجا میشینم و به فکر فرو میرم و به دور از تمام مشکلات و تنش های زندگی نفس راحتی میکشم... دیگه اونجا دغدغه کار و مشغله های دیگه ندارم... من گفتم سعی میکنم از همه حلالیت بخوام و کارهای خوب انجام میدم...

    من از جرف شوهرم خیلی ناراحت شدم... شب که اومدیم خونه سعی کردم به روی خودم نیارم تا اول مطمئن بشم.. بهش گفتم بحث جالبی بود میشه کامل تر نظر خودتو بگی... دیدم دوباره همونا رو گفت...من هم بهش گفتم راستش من هم میرفتم پیش خانوادم و تا اخر پیش اونها میموندم.. دیدم اولش چیزی نگفت و بعدش کفتم دیگه شوهرو بیخیال میشدم... تا اینکه تا به ایتجا رسید گفت؟ بله؟ و فهمیدم ناراحت شد.... بهش گفتم خوب چطور شما وقتی اون حرفو میزنی من ناراحت نمیشم ولی تو ناراحت شدی...

    کقت من گفتم هر جا برم با خانومم میرم... بهش گقتم اخه تو دست گذاشتی دقیقا رو نقطه ضعف من (میدونم اینجا رو نباید بهش میگفتم هر جند واقعا همین بود... من اینجا دارم تاپیک میزنم برای اینکه شوهرم بهم محبت کلامی نمیکنه بعد دغدغه شوهرم اینه که بره به خانوادش محبت و ابراز علاقه کنه )

    خلاصه با ناراحتی شب رو خوابیدیم و صبح وقتی دید ناراتم اومد پیشم.. ازم پرسید چرا ناراحتی؟گفتم من که میدونم حرفهایی که دیشب زدی ته دلت نبود و همش همینا نبود... کفت نه.. قسم میخورم که همش عین واقعیت بود.... اخه شما بگید من نباید ناراحت میشدم........تازه بعدش حرفی زد که دیگه منو به نقطه جوش زسوند.. گقت خوب بود میگفتم با دوست دختر برم بهشون سر بزنم؟؟ بهش گفتم بار اخرت بود با من از این شوخی ها میکنی.. پس همین الان بگو اشتباه کردم.. تحت فشارش گذاشتم تا گفت باشه باشه اشتباه کردم ولی بعدش کللللللی عصبانی شد و گفت ببین از دیشب سر یه موضوع بیخود چیکار کردی؟؟ منم گریه کردم.. بعد از گریه بهش گفتم تو بلد نیستی چطوری باید برحورد کنی... بهش گفتم مطئن باش هر خانم دیگه ای هم جای من بود ناراحت میشد..... بهش گفتم من نمیتوونم بهت بگم مشکل کار کجاست پس لطفا برو پیش مشاور تا اون بهت بگه... برو بهش بگو خانم من ایراد میگیزه از حرفهام و ...

    خلاصه بعدش رفت بیرون و من همچنان گریه میکردم


    دوستان من الان خونه تنهام و نمیودنم باید چیگار کنم.... شوهرم محبت و ابراز علاقه اشو از من که زنش هستم دریغ میکنه و در عوض تو فکرش این میگذره که چطوری به خانوادش ابراز علاقه کنه ...

    شما بگید من جساسم؟؟
    الان پنج شش روزه از سفر برکشتم .. تا حالا رابطه مون باهم خیلی خوب بود ( به شرطی که من حرفی نزنم) ولی اون اصلااااا ابراز علاقه بهم نکرده و محبتشو ازم دریغ میکنه... تنها کاری که بلده اینه که باهام شوخی های بیمزه میکنه و من هم باید مثل احمق ها بخندم تا رابطه رو حفظ کرده باشم...

    میدونم اشتباه داشتم ولی اون اصلا به من و نیازهام توجه نمیکنه..... و اگر چیزی بگم عصبانی میشه... و وضع بدتر و بدتر میشه...

    لطفا راهنمایی کینید که دارم میمیرم....همش یاد حرفهای دیشبش می افتم...

    دوست عزیزم غصه چیو میخوری ؟ نه عزیزم تو حساس نیستی بالاخره خانم ها با آقایون فرق میکنن دیگه ، منکه به این نتیجه رسیدم هرچی هم به آقایون حتی مستقیم نیازتو بگی فایده نداره چون اونا همینن که هستن ذاتشون تغییر نمیکنه .... شوهر من چند شب پیش تو گروه تلگرام که همه فامیل هاش هستن همچین قربون صدقه خاله اش و پسر داییش میشد اونوقت به من که زنش هستم محبت نمیکنه همش باید بهش بگی . خیلی حرصم گرفت از آخرم باهم دعوامون شد گفت فکر کردی من مجنون هستم نخیر اشتباه گرفتی و ازین حرفا تا اینکه امروز یکم خوب شدیم و کلی منت کشید تا بخشیدمش ، منکه به این نتیجه رسیدم باید بسوزم بسازم ... با این بی توجهی هاش ندیدن هاش ، با وقتهایی که عصبانی میشه هرچی میگه و مهرش از دلم میره ، با وقتهایی که جرات نداری حرف بزنی که مبادا عصبانی بشه ...
    یه متن که خیلی برام زیبا بود میفرستم برات ......
    به مردی دل ببند که از علاقه اش به خودت مطمئنی ....
    قانون رابطه ها این است :
    مرد باید عاشق تر باشد ...
    مرد است که باید برای داشتنت تلاش کند ......
    مرد است که باید پر باشد از نیاز به تو ...
    مرد است که باید بجنگد !
    تو چرا نشسته ای کنج اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای و اشک میریزی و روزهایت را آتش میزنی ؟
    چند سالت است مگر ؟؟
    اینکه مینویسی خسته شده ای ....
    اینکه مینویسی دیگر کشش نداری ...
    این فاجعه است فاجعه !!!
    این روزهایت بهترین روزهایت هستند ...
    حالاست که باید بخندی ...
    حالاست که باید رها باشی و آزاد ...
    حالاست که باید دخترانگی کنی !!!
    نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنج اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتن مردی که حواسش هم به تو نیست !!!
    برگرد دختر ....
    برگرد به زندگی ...
    منبع : تهمینه میلانی

  2. کاربر روبرو از پست مفید mahsa21 تشکرکرده است .

    نارجیس (شنبه 18 مهر 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: دوشنبه 26 بهمن 94, 19:57
  2. (توهم همه چیز دانی ) استفاده نادرست از شبکه های اجتماعی و توهم دانش
    توسط مدیرهمدردی در انجمن مهارتهای ارتباطی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 10 بهمن 94, 17:26
  3. پاسخ ها: 31
    آخرين نوشته: چهارشنبه 09 مرداد 92, 19:59
  4. +تاریخچهٔ جنسی‌ همسر آیندتون چقدر براتون مهمه
    توسط kamran2007 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 88
    آخرين نوشته: سه شنبه 28 مهر 88, 11:08

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 00:34 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.