حدود 5 ماه عقد بودیم و حدود 11 ماهه توی خونه خودمون زندگی می کنیم. خانواده من پرجمعیت و گرم هستیم توی روابط ولی اونا کم جمعیت و روابط ضابطه مند دارند. خانم من چون تنها دختر خانواده بودن خیلی بهش توجه شده و به قول مادرش، پدرش خیلی لوس بارش آورده، بیشتر دختر بابا بار اومده تا زن زندگی. ما هردو برای رسیدن به هم خیلی تلاش کردیم و علی رغم میل خانواده ها ازدواج کردیم. اختلافات اولیه سر خواهرهای من بود که خانم میگفت نزار تو زندگیمون دخالت کنن در صورتیکه از دید من اونا چیز مهمی نمی گفتن... مثلا خواهرام به من میگفتن چرا خونه ما نمیای دلمون برات تنگ میشه خانم می گفت به اینا چ ربطی داره چرا تو بحث رفت و آمد ما دخالت می کنن، منم میگفتم انا از رو محبتشونه در ضمن من که نمیتونم جلو دهنشونو بگیرم، اما شما خیالت راحت باشه اجازه دخالت بهشون نمیدم. و بعد چند روز میرفتم خونه خواهرام و بهشون تذکر میدادم که اینقدر ما رو تعارف نکنید ... دیگه اینکه بارها بهش میگفتم اگه از من ناراحت و عصبانی هستی نرو به خانوادت بگو، سعی کن رازدار باشی، قهر نکن برو خونه بابات با این کارت شخصیت منو خرد میکنی... اما تو گوشش نمی رفت... خانوادش هم چون خیلی بهش بها میدن این وسط غرور من لگدمال میشد... البته اون خیلی حساس و زودرنج هست و من هم گاهی که عصبی میشم ی حرفایی میگم که بعدن از گفتنشون پشیمون میشم و ازش عذرخواهی میکنم... مثلا ی بار خواهرم اومده بود خونمون تو آشپزخونه بهش گفته بود که خورش قیمه رو خیلی چربه و ی مقدار از روغنشو گرفته بود گفته بود ما چرب دوس نداریم.. البته با احترام گفته بود... بعد مهمونی دیدم که خیلی تو خودشه گفتم چته گفت خواهرت اینطور گفته گفتم که این که چیزی نیست کار خوبی نکرده توام خودتو ناراحت نکن... دیدم خیلی عصبی شد گفت تو به من توجه نداری خواهرت ازم عیب و ایراد گرفته بهم نیش و کنایه زده تو هیچی بهش نگفتی .... راستش من کم تجربه بودم قبلن با هیچ خانمی رابطه دوستی نداشتم ی کم در برخورد با خانمم گیج میشدم... الان از دوری و نبودنش دارم اشک میریزم، تماس میگیرم جواب تلفنمو نمیده.... راستشو بخوای خیلی دلم گرفته،








علاقه مندی ها (Bookmarks)