سلام خانم لبخند
حقیقت من تمام پستهای این تاپیک شما رو نخوندم ، شاید این پستی که میزنم تکراری باشه شاید هم نباشه ... اما چیزی که مطمئن هستم این موضوعی که اینجا میخوام مطرح کنم ، قسمتی از پازل و یا شاید هم شاه کلید حل مسله شما باشه ... به نظر من این حالتی که شما در حال حاضر بهش مبتلا شدید ، تمام ما ادمها توی مقاطعی از زندگی ممکنه دچارش بشیم ، اما میشه خیلی به ندرت بهش مبتلا بشیم و روزهای خیلی محدودی در این حالت بمونیم ... در هر صورت برای رفع این مسله ، هم میشه به راههای زودبازده و مقطعی تکیه کرد که البته به نظر من این راهها مثل مسکن عمل میکنند و ممکنه فقط انسان رو برای مدت زمان کوتاهی شارژ و سرپا نگه داره ، اما این موضوعی که میخوام مطرح کنم، به نظر من یک درمان ریشه ای و و هم یک واکسن قوی برای جلوگیری از مبتلا شدن به این مشکل میتونه باشه و هم اینکه به نظر من موتور محرک تمام ما ادمها میتونه باشه....
حتما در مورد ارزشهای هر فرد و هدفگذاری بر اساس ارزشها زیاد شنیدید و مطالعه کردید....اما من نمیخوام در مورد موضوع هدف و ارزشها صحبت کنم ، من میخوام موضوعی به مراتب مهمتر از هدف صحبت کنم ، موضوعی که در حقیقت ضمانت اجرایی ، ثابت قدم موندن برای رسیدن به اهداف هست... خیلی از ماها ، تا حالا توی زندگی هدفهای ریز و درشتی ریختیم که پس از یک مدت کوتاه ، با رسیدن به اولین سختی مسیر و یا بی دلیل ، اون هدف رو گذاشتیم کنار ... مثلا پیش اومده خواستیم زبان خارجی رو به صورت جدی دنبال کنیم ، برای مقاطع بالاتر تحصیلات تکمیلی اقدام کنیم ، برای ایجاد یک کسب و کار اقدام کنیم و... اما خیلی زود بیخیال ماجرا شدیم و انگار نه انگار همین هفته پیش با چه انرژی بالایی ، برای رسیدن به این اهداف برنامه ریزی کرده بودیم... تمام این موضوعات فقط یک دلیل داره و اون دلیلی که باعث میشه ما اهداف زندگیمون رو جدی پیگیری نکنیم ، این هست که یا دلیل برای هدفهامون نداریم و یا دلایلی که درون ما عطش و شور فراوان ایجاد کنه نداریم... در حقیقت ما هدف داریم ولی "دلیل هدف" نداریم... خیلی مثال عینی از این موضوع میتونم بزنم که موضوع ملموس بشه....
یادم میاد سال اول دبیرستان که بودم ، یک روز یکی از دانش اموزان سال بالایی رو سر صف صدا زدن تا بخاطر اینکه تونسته بود تا مراحل بالای تیم المپیاد دانش اموزی کشوری پیشروی کنه ، ازش تقدیر و تشکر کنن... اون فرد ، در بین نخبه هایی که توی مدرسه ما بودند ، یک دانش اموز متوسط و شاید ضعیف بود که به یکباره مثل بمب تونسته بود چنین افتخاری کسب کنه... همچنین جزو دانش اموزانی بود که بلحاظ مالی شرایط مناسبی نداشتند و از اقشار ضعیف جامعه بودند... بعد از اون مراسم تقدیر ، خیلی سریع خودم رو بهش رسوندم و بعد از چاق سلامتی و تبریک ، به این فرد گفتم .. اقای فلانی ، چی شد که تونستید چنین افتخاری کسب کنی؟ جواب جالبی بهم داد... گفت راستش ما از خانواده ضعیفی به لحاظ مالی هستیم ، من عاشق این هستم که یکبار هم شده ، بتونم برم خارج و خارج رو از نزدیک ببینم ، دیدم تنها راهی که میتونم به این هدفم برسم این بوده که برم توی تیم المپیاد ، تا از این طریق به هدفم برسم....
و جالب اینکه این اتفاق ، کلا نقطه عطفی توی زندگی اون فرد شد و بعدها کلا در درس همیشه میدرخشید و تونست توی یک دانشگاه تاپ ، رشته پزشکی قبول بشه ...
هدف :ورود به تیم المپیاد کشوری
دلیل هدف : دیدن کشورهای خارجی از نزدیک
******
یا اینکه....
یکی از اقوام ما ، حدود 50 سال سن داره و الان به تازگی داره برای مقطع کارشناسی ارشد درس میخونه و بعد هم بسیار مصمم هست برای دکترا بخونه ، ایشون دو تا فرزند داره و کارمند یک اداره هست ... در حال حاضر واقعا به سختی داره درس میخونه و هفته ای دو روز داره از کارش مرخصی میگیره و دوهزار کیلومتر راه رو طی میکنه ، میره دانشگاه و برمیگرده.... وقتی از ایشون میپرسم ، شما چرا اینقدر داره خودت رو به سختی میندازی میگه راستش من خیلی برام مهمه با توجه به پرستیژ کاریم ، همکارانم و اطرافیانم بهم بگن اقای دکتر ....
هدف: گرفتن مدرک دکترا
دلیل هدف : خطاب شدن با لقب اقای دکتر
******
یا اینکه :
چند روز پیش پدرم ناخوش احوال بود و بردمش دکتر ... توی سالن انتظار دکتر که بودیم ، یکدفعه کنارم ، یک اقا پسر حدودا 25 ساله نشست که خیلی تیپ و هیکل ورزشکاری داشت و اصلا بهش نمیومد مریض باشه... طبق عادت غالب مواقعم که بسیار علاقه به ارتباط برقرار کردن با افراد غریبه و دوست شدن با ادمهای جدید دارم ، سر صحبت رو با این اقا پسر باز کردم... بعد از کمی خوش و بش گفتم خدا بد نده ، مشکل چیه؟ گفت راستش میخوام یکی از کلیه هام رو اهدا کنم اومدم برای ازمایش... با تعجب پرسیدم چرا؟ گفت راستش به پولش نیاز ضروری دارم و برای کاری ده میلیون پول کم دارم و زمان خیلی کمی هم دارم و هیچ چاره ای نداشتم جز اینکه بیام کلیه ام رو بفروشم... خلاصه بعد از کلی اصرار تونستم بفهمم که پدرش، نیاز به عمل قلب داره که هزینه اش حدود 30 میلیون میشه که به سختی تونسته بودند 20 میلیون جور کنند و هنوز ده میلیون کم داشتند و تنها راهی که براش باقی مونده بود این بوده که بیاد کلیه اش رو بفروشه... کار نداریم که من خیلی ناراحت شدم و سعی کردم منصرفش کنم و بهش بگم راههای دیگه رو هم شاید بتونه پیدا کنه و این کار اون چقدر میتونه عوارض داشته باشه... اما این دوستمون برای این هدفش خیلی مصمم بود و اینقدر دلایلش محکم بود که حاضر شده بود سلامتی خودش رو بخطر بندازه...
هدف: اهدا و فروش کلیه
دلیل هدف : کسب سلامتی مجدد پدر
******
یا اینکه ...
یک دوستی خارج از ایران داشتم ، که هندی بود ، به من میگفت من عکس پدر و مادر و نامزدم رو روی دیوار اتاقم زدم و هر وقت توی زندگی کم میارم و به سختی میفتم با نگاه به این دلایل زنده ای که برای هدفهام دارم و تمام تلاشم برای رضایت و لبخند اونهاست، دوباره شارژ میشم و به جریان زندگی برمیگردم (البته این هندیها چون فیلم هندی زیاد نگاه میکنن ، کلا همشون همینطوری عاطفی و احساسی هستند)
هدف : رسیدن به اهداف مالی و کاری
دلیل هدف : پدر و مادر و نامزد
**********
من کاری به درست یا غلط بودن این دلایل ندارم .. چیزی که مهمه اینه که این دلایل نیروی محرک این افراد در مسیر رسیدن به اهداف هست...
خانم لبخند...
اگر میخواید ، این وضعیت فعلیتون برای همیشه از بین بره ، باید هدفهایی برای خودتون تعیین کنید ، هدفهایی که بابتش دلایل محکمی داشته باشید ... دلایلی که باعث بشه در روزهای سخت شما رو نگه داره ، دلایلی که همیشه شما رو پرشور نگه داره و اجازه نده به حال رخوت و کسلی بیفتید.... به نظر من اگر این معضل رو ریشه ای حل نکنید ، موقت حل میشه ولی چند وقت دیگه دوباره احتمال عود کردن داره و در بهترین حالت وارد یک زندگی روزمره میشید که مثلا درس میخونید یا کار میکنید که اخر سر نمیدونید اصلا دلیل این درس خوندن و یا کارکردن چیه و دوباره بی رمق میشید....
در مورد موضوعی هم که گفتید که هر کاری شروع میکنید به نقطه ای میرسید که میگید حالا این کار رو بکنم چی میشه..چند وقت پیش یک داستان میخوندم که یاد اون افتادم...
میگن یک ماهیگیر بوده که هر روز ، چند تا ماهی با قلاب میگرفته و برای ارتزاق خانواده اش میفروخته و عصرها هم زیر سایه درخت مینشسته و شروع به گیتار زدن میکرده و لذت میبرده.. یک روز یک ادم انگیزه دهنده مثل همین باغبان خودمون، میاد به طرف میگه آقا چرا روزها ماهی بیشتری نمیگیری که درامدت بیشتر بشه ، میگه که چی بشه؟ میگه خوب بتونی باهش یک قایق بخری و بتونی ماهی های بیشتری صید کنی ، میگه خوب بعد چی بشه ؟ میگه خوب بعد یک کشتی بزرگ بگیری و باهش بتونی ماهی های بیشتری بگیری... میگه خوب بعد چی بشه؟ میگه خوب بعد یک شرکت صادرات ماهی راه میندازی و درامدت خیلی زیاد میشه ، میگه خوب بعد چی بشه؟ میگه بعد میتونی عصرها با خیال راحت به تفریح و علائق خودت برسی دیگه.. ماهیگیر میگه ، خوب من الان هم دارم همین کار رو میکنم دیگه .. دارم عصرها با خیال راحت زیر سایه درخت به علاقم میرسه....
به نظر من ، اگر هدفهایی که ما میزاریم ، از جنس مادی باشه ... خیلی زود اشباع میشیم ، چون به نقطه ای میرسیم که میگیم خوب که چی بشه؟ که چی بشه فلان مدرک رو بگیرم ، که چی بشه سر فلان کار برم و فلانقدر درامد داشته باشم و... اما اگر اهداف ما از جنس معنوی باشه ، بعیده به نقطه ای برسیم که بگیم خوب بعدش چی بشه؟ چون جسم ما محدود هست و اهداف مادی خیلی زود اون رو اشباع میکنن ، اما اهداف معنوی چون با روح ما سرو کار داره ، و روح ما نامحدود هست ، هیچ وقت اشباع براش بوجود نمیاد...
مثلا من بعید میدونم یک پزشک که از طبابت دیگه هدفش کسب درامد نیست و به فکر خدمت به خلق هست ، به نقطه ای برسه که بگه حالا این همه مریض من درمان کنم که چی بشه؟
یا مثلا معلمی که داره توی یک روستای دورافتاده ، با اهداف معنوی ، در یک کلاس کپری ، برای تعداد کمی دانش اموز تدریس میکنه ... به نقطه ای برسه که با خودش بگه حالا بعدش چی بشه؟
یا مثلا یک کارافرین که هدفش از ایجاد شغل ، دیگه درامد نیست ، بلکه ایجاد شغل هست و لذت میبره از این موضوع... بعید هست که روزی در زندگیش برسه که با خودش بگه خوب حالا بعدش چی بشه؟
یا یک عالم دینی که هدفش از ارتقا علم خودش ، تقرب و معرفت الهی هست ، هیچ وقت اشباع نخواهد شد ، چون این کسب علم و معرفت انتهایی نداره ...
و تمام این نوع هدفها ، به صاحب هدف تا اخرین روز زندگی پویایی میدن....
و به نظر من چقدر زیرک هستند افرادی که اهداف اونها با خدمت به خلق گره خورده که به نظر من باارزشترین نوع اهداف هستند....
موفق باشید.







)
، میاد به طرف میگه آقا چرا روزها ماهی بیشتری نمیگیری که درامدت بیشتر بشه ، میگه که چی بشه؟ میگه خوب بتونی باهش یک قایق بخری و بتونی ماهی های بیشتری صید کنی ، میگه خوب بعد چی بشه ؟ میگه خوب بعد یک کشتی بزرگ بگیری و باهش بتونی ماهی های بیشتری بگیری... میگه خوب بعد چی بشه؟ میگه خوب بعد یک شرکت صادرات ماهی راه میندازی و درامدت خیلی زیاد میشه ، میگه خوب بعد چی بشه؟ میگه بعد میتونی عصرها با خیال راحت به تفریح و علائق خودت برسی دیگه.. ماهیگیر میگه ، خوب من الان هم دارم همین کار رو میکنم دیگه .. دارم عصرها با خیال راحت زیر سایه درخت به علاقم میرسه....

علاقه مندی ها (Bookmarks)