سلام به همه دوستان محترم
واحد جان هر چی روم فشار میارم میبینم وسایل شوهرم و نمی تونم تحمل کنم .
خیلی دوست داشتم نظر خانم هایی که متاسفانه خیانت دیدن رو در این مورد بدونم،مطمئنا خیلی کمکم میکرد ولی متاسفانه تا الان کسی از تجربه خودش ننوشته.
تو این 2 روز که با وسواس می جنگم تونستم بعضی از لباس هایه بچه ها رو که هنوز تو انباری مونده بود دوباره بیارم که استفاده کن. (بیشتر لباس ها رو دور انداختم )
متاسفانه کمی از لباسهای خودم که هنوز تو انباره رو نتونستم هر چی به خودم فشار آوردم دیدم بیشتر اون افکار آزار دهنده میان سراغم.
باورم نمیشه که نوشته هایه شما دوستان اینقدر روم تاثیر مثبت گذاشته تا جایی که تو این چند روز گریه نکردم.
امیدوارم که این تاثیر طولانی باشه و فقط به خاطر مشغولیت ذهنی من با این نوشته ها تو این چند روز نباشه.
تا چند روز پیش هر بار چشمم به همسرم می افتاد یاد اون زن می افتادم و.....چیزهایی که براتون گفتم.
ولی این چند روز که بهترم، سعی می کنم یاد مثبت هاش بیفتم و خوشبختانه بیشتر وقتها موفق بودم.
البته خیلی آسون نیست و من هنوز خیلی به راهنمایی و تجربه دوستان نیاز دارم که زمان مورد نیاز برای از بین بردن افکار منفی رو کوتاه کنم.
دیروز با خودم گفتم که همسرم که تصمیم داره رو اخلاق و رفتارش کار کنه من هم باید خلا هایی رو که در وجودم هست پیدا کنم و روش کار کنم.
اولین چیزی که پیدا کردم و فکر میکنم که مهمترین عامل سازنده زندگی هم هست مهارت بیان کردنه که من به خودم از 20 نمره 5 میدم.
مثلا وقتی ناراحت شدم فقط ظاهری نشون دادم و وقتی همسرم ازم پرسیده همش گفتم هیچی و این عقده ها رو هم جمع میشد تا جایی که دیگه نمی تونستم تحمل کنم و وقتی که می خواستم اونو طرح کنم که حل شه فقط رو جمله اول کنترل داشتم و بعد از اون با گریه و صدای بلند...
در حالی که همسرم هم بارها خواهش کرده بود که تا صبح هم صحبت کنی من گوش می دم ولی آروم.
این مشکل رو با وجود این همه مشکلاتی که مطرح کردم الان گفتم چون اصلاح اون مستقیما به زودتر حل شدن مسئله کنونی ربط داره.
همین الان هم که باید باهاش حرف بزنم تا سبک شم می ترسم.می خوام از ناراحتی ها و آزردگی هام بگم تا اون از دلم در بیاره ،ولی اصلا رو خودم نمی تونم حساب کنم.
میترسم باز اینقدر اعصابش و خط خطی کنم که اونم کنترل از دستش بیرون بشه و یه چیزی بگه که بدتر ناراحتم کنه.
خودش هم چند بار می خواسته باهم صحبت کنه ولی من به بهانه ای قبول نکردم.می دونم به احتمال زیاد از دلجویی و موضوعات آینده ساز میرم به سمت گذشته و خیانت ....
ولی این هم که غیر ممکنه، صبر کنم که چند سال رد شه تا این خیانت کمرنگ شه.
شاید هم باید این مشکل رو در قسمت مشکلات رفتاری مطرح کنم.
ببخشید که طولانی شد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)