سلام .دختری22 ساله هستم.دانشجوی یکی از دانشگاه های تهران...یک سال وقت گذاشتم تا قبول بشم.ولی الان مامانم مریض شده و تا حالا جند بار توی بیمارستان بستری شده.تا یک روز قبل از اومدن به دانشگاه من توی بیمارستان پیشش بودم.و با هزار نگرانی و دلهره اومدم دانشگاه.تا شهر خودمون هم 8ساعت فاصله داریم.بچه ی آخر هستم و خواهرهام هم از مامانم اینا دورهستن.فقط یه برادر دارم که بهشون نزدیکه..الان میدونید مشکل من جیه؟ من احساس میکنم که فرزند خوبی واسه مامان و بابام نبودم...الان تو این شرایط سخت باید پیش اونا باشم.همه بهم میگن نباید این فکر رو بکنی.آینده ی تو هم مهممه.ولی من آینده ی بدون مامانم رو نمیخوام.آخه بعد از خدا امیدم مادرمه.خدای نکرده از دستش بدم تو این دنیا خیلی تنها میشم...اینو هم بگم که آرزوی مامانم این بود که تو این دانشگاه قبول بشم...بابام هم اوایل از درس خوندنم راضی نبود ولی وقتی دید قبول شدم راضی شد.و خیلی هم خوشحال.... به من بگید این درسته که من خانوادمو تنها گذاشتم بخاطر درس خودم؟؟؟...از طرفی مادرم همش میترسه که نتونم درسم رو ادامه بدم....الان تازه از بیمارستان مرخص شده.ولی کسی نیس پیشش باشه...








علاقه مندی ها (Bookmarks)