سوده جان از نوشته هات مهربونی میباره . ممنون عزیزم بابت نوشته های با محبتی که برام میزاری.
امروز حالم خوب نیست.
یک کلاس مهارت های زندگی ازاین حرفا که یکی از دوستام بهم معرفی کرده بود رفتم.
بیشتری ها زن و شوهر اومده بودن اما من فقط خودم بودم .
اونجاهایی که از آقایون میخاست مراعات یک سری مسایل بکنند،من اذیت میشدم!از چیزایی صحبت میکرد که من نداشتم.
اونجایی که برای خانوم ها راهنمایی میکرد،کلافه میشدم،حرفایی میشنیدم که احتیاج داشتم زودتر بدونم.
کلاسش ازم خیلی انرژی گرفت.
از یک طرف حرفایی که میزدن و از طرف دیگه زن و شوهرایی که میدیدم کنار هم خوشحالن.
به نظرم انعطاف کمی دارم و تحمل سختی های زندگی مشترک ندارم!
فکر میکردم وقتی ازدواج کنم سختی های زندگیم کمتر میشه!اما مث اینکه اشتباه میکردم.
نمیدونم بعضی از خانوم ها چطور راحت یک سری مسایل میپذیرن.
چرا من نتونستم به همسرم اعتماد کنم ؟
نمیدونم چرا هیچکدوم از رفتارها و تصمیماتش از ته دل نمیتونستم بپذیرم.انگار به نظرم همیشه اون غلط فکر میکردو به کمک نیاز داشت و من وظیفه خودم میدونستم آگاهش کنم!
شاید بخاطر این بود که میدیدم حرفای مامان و خواهرش مث طوطی برای من تکرار میکنه.
دلم میخاد برم تو یک جزیره تنهایی با خودم باشم.خسته شدم از این روابط بین انسانی!
جدیدا با هرکی صحبت میکنم متوجه بعضی از لغات نا مناسب یا لحن تند خودم میشم و این اذیتم میکنه!
این روزا سر مسایل کوچیک سریع عصبی میشم.
میدونید:
یکی از خاستگارای قبلیم آشنامون هست. الان که گاهی میبینمش فقط میخام برم بمیرم.البته ازدواج کرده!اما مدل نگاهش به من یکجوری هست،شایدم من اینجوری فکر میکنم!
دوست دارم همسرم با پای خودش برگرده ، الان احتیاج دارم کنارم باشه.دلم نمیخاد خودم برم سمتش.
دوستان
اینجا تو هر تاپیک چندتا پست میشه گذاشت؟
بنظرتون اگربخوام در مورد کمک برای اصلاح رفتارهای خودم سوال بکنم همینجا بنویسم یا یک تاپیک دیگه شروع کنم؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)