سلام
من مردی 26 ساله هستم و همسرم هم هم سن من
خانواده ما از هم لحاظ فرهنگی هم اصالت و هم شرایط اقتصادی قابل مقایسه با خانواده همسرم نیست
اما خانواده من هیچ موقع اجازه ندادن که این موضوع به همسرم فشار بیاره،
حتی بسیاری از خرید های عروسی و ازدواج رو که خانواده عروس باید قبول میکردن ما انجام دادیم
از هر نظر نسبت به باجناق های دیگه که همه دیپلمه هستند و من دانشجوی دکترا و یا همه ساکن شهرک های اطراف تهران هستد و ما ساکن شمال تهران و ... تفاوت داریم
(اصلا قصد تعریف از خود ندارم و فقط شرح موقعیت رو میدم)
همسر من شدیدا مورد محبت پدر و مادر من هم هست ، اما از طرف دیگر همسر من هیچگاه قدرشناس این موقعیت ها نیست در طول 2 سال که از ازدواجمون میگذره چه گوشی چه تبلت چه طلا و جواهر چه توجه و و و رو از من و خانوادم دریافت کرده
اما یک روز که من بر اثر سر درد شدید مجبور بودم یک ساعت پایانی یکی از مهمانی های اونهارو (که همه اشخاص حاضر به زبانی غیر از زبان من حرف میزدند)رو ترک کنم ، همسرم هر بار با گریه شکایت میکنه که بدبخت ترین زن دنیاست !
و اینکه همه زن ها با شوهرشون خوشحالند ولی اون خودش رو بدبخت کرده،
کار به جایی میرسه که من از عصبانیت به دیوار مشت میزنم و واکنش اون به این کار روانی خواندن منه،
من واقعا درمانده شدم
واقعا