به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 01 بهمن 93 [ 12:52]
    تاریخ عضویت
    1393-10-29
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    37
    سطح
    1
    Points: 37, Level: 1
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 13
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class
    تشکرها
    0
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array

    مشکل بزرگ من{دارم از استرس می میرم}هزار تا مشاور رفتم

    با سلام خدمت دوستان-دوستان من اصلا اهل دوست بودن با دختر و زن و ... نبودم.حتی میلی بهشون نداشتم.فقط فکر اینو میکردم 27 و 28 سالگی ازدواج کنم و زندگی خوبی داشته باشم.همش برای هدفم که زندگی خوب تو آینده باشه تلاش می کردم.دو سال پیش مدیریت مالیاتی دانشکده علوم اقتصادی با رتبه 1190 قبول شدم.باور کنین تلاش زیادی کردم.داشتم درسمو می خوندم.توی دانشگاه خانمی 35 ساله که اسمشو نمیخوام بگم توی قسمت دبیرخونه دانشگاه کار می کرد.من پنج شیش باری برای گرفتن گواهی اشتغال به اونجا رفتم .تا اینکه دیدم خانمه باهام خیلی راحت.یه روزی پارسال منو کشید پشت میز.در رو هم بست.بهم گفت میخوام باهات حرف بزنم.من اولش ترسیدم.اما بعد یه چایی برام ریخت و اومد پیشم نشست و بهم گفت از شوهرش به خاطر مشکل اعتیادش و دست به زن طلاق گرفته.بهم گفت من از تنهایی می میرم.بهم پیشنهاد ازدواج موقت داد.بهش گفتم خجالت بکش ومن اهل این حرفا نیستم تا اینکه به موبایلم زنگ زد و سرتون درد نیارم منم قبول کردم.باهاش عقد موقت کردم.بهم نگفته بود بچه داره.به خاطر همین ناراحت شدم.تو هفته دو روز پیشش بودم تا اینکه یه ماه پیش فهمیدم بارداره.بهم نگفته بود.الان اصلا پیشش نمیرم.دانشگاهم نمیرم.میخوام انصراف بدم.بهش زنگ زدم گفتم سقط کن.اما اون قبول نکرد.حالا موندم چی کار کنم.پدر مادرم اگه بفهم می کشنم.
    تو روخدا یه راهی اگه به نظرتون می رسه جلو پام بذارین.اون اصلا راضی نیست سقط کنه.منم خیلی خیلی می ترسم.
    چن تا مشاور رفتم.هیچ کدوم هیچ راهی جلو پام نمیذارن
    اینم بگم این خانوم خیلی با محبت و من دوستش دارم.بچه هفت سالشم همینطور و حتی به فکر زندگی کردن باهشون افتادم اما خانواده متعصبم رو چی کار کنم.من الان 24 سالمه و اون خانوم 35 سالشه.
    ویرایش توسط abbas11 : دوشنبه 29 دی 93 در ساعت 19:01


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ترس های مبهم و استرس
    توسط مدیرهمدردی در انجمن اضطراب و استرس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 31 خرداد 92, 12:37
  2. داستان غم زندگیه من
    توسط پدربزرگ در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: جمعه 23 تیر 91, 11:05
  3. داستان زندگی کارافرین برتر کشور..احد عظیم زاده
    توسط بهار.زندگی در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 13 تیر 91, 14:49
  4. نقش ورزش در کاهش استرس(مدیریت استرس)
    توسط keyvan در انجمن تاثیر متقابل ورزش و روان
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 21 فروردین 88, 10:57
  5. داستانی از عشق (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 19 شهریور 87, 17:12

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:01 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.