اعتياد خونواده شوهرم
خراب شد
همه چى خراب شد
انگار خدا نميخواد من يه نفس راحت بكشم
رفتيم روستاشون واسه عاشورا،
صدامون زدن بياين بالا ميوه بخوريم.رفتيم ديدم همه مردا نشستن دور هم ترياك ميكشن و زناشونم كنارشون تماشا ميكنن
حالم يهو ازين رو به اون رو شد
ميدونستم ميكشن،ولى جلو من تاحالا اينكارو نكرده بودن و رعايتمو ميكردن
حالم بد شد،اينام هى شوخى و خنده و ... خيلى بهم برخورد ،خيلى.انگار كه ميخواستن يه بچه رو خر كنن،يا انگار يه بچه الان اينجاست كه ميخواستن با شوخى و خنده جريانو جلوش طبيعى كنن
شوهرم ديد ناراحتم گف بريم پايين
رفتيم،تنها شديم اونم خنديدو گفت خداروشكر جريانو طبيعى كردن راحت شديم
گفتم لطفا ديگه اينكارو نكن
بهد كلى واسم توضيح داد كه بايد همرنگ جماعت باشى واينجورى من اذيت ميشم به خاطر تو نميتونم تو جمعامون باشم و...
عموش اومد پايين،باز نشست جلوم بكشه!!!!
زنش گفت نكن الهام ناراحت ميشه
نشست با من صحبت كرد و يه ساااعت حرف زد برام و كارش توجيه كرد
هيچى نگفتم،گفتم خونه خودتون راحت باشين،من ميرم بيرون
صبح رفتم بالا باز مشغول بودن.
وسايلمو بردم پايين درس بخونم
شوهرم اوند،بحثمون شد،گفتش همين كارارو كردم با خونوادت ناراحت نشى.
گفتم بايد دركم كنى،الان تو يه شب همه گير دادين اين جريانو طبيعى كنيين واسم،خب سختمه،نميتونم
گف تو بايد دركم كنى،ميگى چيكارشون كنم؟!گفتم تو راحت باش،برو بالا،
گف ديدى كه نتونستم اينجا ولت كنم
خلاصه بحث بالا گرفت،
باز شروع كرد،من ٤شنبه ميرم مشهد با دوستام به توام مربوط نيس(قبلش گفته بود برم؟!گفتم نه)
گفتم رفتى ديكه دورمو خط بكش،با دوستايى كه روزى با يه دخترن نميخواد برى
گف تو ديگه به من ياد نده خاين،سيگارى،تو با دوست من داشتى ميريختى رو هم من باز به روت نميارم ،تو ثابت كردى يع زنم ميتونه مثه يه مرد هرزه باشه،اگه تو تحت با يكى ميديمت بهتر بود ،ميگفتم هوسه،نه اينكه عاشق دوست من شى بعد اون ادم حسابت نكنه!!!
(جريان سيگارم اين بود كه اون روز يه نخ سيگار دوستم اورد بياين ببينيم چيه،باز ترسسديم بيخيال شديم،من يه روز خونه تنها بودم گفتم بيام بكشم ببينم چجوريه،هركار كردم نشد و نتونستم بكشم،همه هيكلم دود شد ولى،
بعد شب اومد پيشم فهميد اين جريانو)حالا هى همينو ميكوبه تو سرم.بعدشم كلى معذرت خواهى كردم به خاطر كارم.
بعد از بحث رفتم بالا،مشغول بودن ولى نشستم،ديگه م با شوهرم حرف نردم،اونم گف جمع كن بريم(بدش مياد تو جمع قهر ميكنم باهاش،خيلى عصبانى ميشه از اين كارم)
از اونجا تا خونه م ديگه باهم حرف نزديم
ازش خدافظيم كردم ج نداد،ذغالم گرفت سر راه كه دوستاشو ببره پيش خودش قليون بكشن
دلم گرفته،هنوزم تو شوكم،هنوز قيافه هاشون جلو چشمه كه داشتن ميكشيدن،
ما داريم اعتياد،خيييلى دورن ازمون،هيچوقت جلو ما نميكشن ولى،من تا حالا از نزديك نديده بودم يعنى
دلم تنگ شده
حالم بده،خيزى
امتحان دارم،درس نميتونم بخونم
شرهرم اس داد معذرت خواهى مرد برا حرفاش
گفتم واقعا به هاطر من معذبى،؟
گف نميشه بگم نه،به خاطر تو مجبورن تو اتاق حا شن،بعضى جاها دعوتيم نميگم بهت كه اونا راحت باشن
گفتم به خاطر تو باشه،چيزي نميگم،ولى توام درك كن برام سخته،بدم مياد،تا جايى كه جا داره نميخوام ببينم،اونا كارشونو كنن من چيزى نميگم،ولى بدون خوشم نمياد
جايى كه جا ندارن راحت باشن،ولى وقتى جايى هست كه من نبينم بذا من جاشم اون تو نبينم
كاره درست چيه?
اين حرفارو زدم ولى عمل بهش سخته برام،نميتونم
از ديشب خوابم نميبره،اگه شوهرمم معتاد شه چى
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
ویرایش توسط Somebody20 : چهارشنبه 14 آبان 93 در ساعت 13:05
علاقه مندی ها (Bookmarks)