امروز یه متنی رو با صدای معصومش خوند اصلا یه حالی شدم
صداش منو به عالمی برد طوری که تموم شده بود و من حواسم نبود صدام زدند بیدار شدم
خیلی برام عجیب بود اون لحظه قلبم جاش تنگ شد طوری که این حسمو نتونستم به زبون نیارم .
نمی دونم این بچه ها یه حسی بهم می دن یه حس خیلی قشنگ هرلحظه اشو عشق می کنم باهاشون .
خیلی خاصن برام عزیزن
امروز به این فکرکردم که مادر شدن چه حس قشنگیه باتمام وجودم طلب کردم یه حسرت بزرگ به دلم هجوم اورد که پر از شوق زندگی بود یجوری شدم انگار رو اسب چموشی نشستم که برای رفتن عجله داره.
بعد یک لحظه همه مادرا از جلو چشام رد شدن دیدم خیلی هاشون نمیدونن مادرن لذت نمی برن اما من الان می دونم باید چی باشه هرچند نمی فهمم
ناراحت میشم که فقط از روی عادت و غریزه بچه بزرگ میکنن و لذت واقعی اشو درک نمی کنن
خیلی وقت هاهم خسته می شن .
این دنیا واقعــــــــا زیباست.
من از گفتن حرف های احساسی خوشم نمیاد ولی دوست داشتم بگم تا ارامش بگیرم نتونستم جلو گفتنمو بگیرم.
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
علاقه مندی ها (Bookmarks)