شیدای عزیز ممنون از پاسختون
من با همسرم از طریق محل کار اشنا و علاقمند شدم. ولی الان که فکر میکنم میبینم که علاقه نبوده و تنها یک وابستگی بوده که به دلیل تنهایی من و عدم حضور خانوادم در کنارم ایجاد شده. زمانی که میحواستیم ازدواج کنیم همسرم به من نگفتن که من باید چنین شرایط مادی سختی را تحمل کنم و به علاوه خانوادشون گغتن که حمایت میکنن و من هم چون دیدم پسر سالم و با جربزه ای هست قبول کردم و فکر میکردم که میتونیم از پس مشکلات بربیاییم. اما خانوادش نه تنها حمایت نکردن بلکه انتظارات بیجای مادی هم از ما دارن. مثلا برای هر مراسمی باید براشون کادوی گرون قیمت بگیرم که اگه نگیرم مادرشوهرم تیکشو بارم میکنه.
اما یک سال بعد از ازوداج متوجه پیامکهای مشکوکش و ارتباطش با یکی از همکلاسی دانشگاهش شدم و از اون به بعد هیچ اعتمادی بهش ندارم و علاقه از بین رفته
راستش به نظرم من خیلی تو انتخابم اشتباه کردم و به نظرم خیلی بچگانه تصمیم گرفتم و الان حسابی پشیمونم
البته من این احساس رو میکنم که شوهرم هم پشیمونه ولی هیچوقت به زبون نمیاره
الان دیگه نمیخوام کار اشتباهی بکنم. لظفا راهنماییم کنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)