ما آدم ها واقعا بعضی وقتها خیلی خودخواه میشیم وقتی فکر میکنیم فقط مشکل ماست که بزرگه و دنیا رو سرمون خراب شده...من یه زمان خیلی ناشکری میکردم بعد تو دوران کار آموزی تو سوانح و سوختگی که بودم یه دختری رو تو بیمارستان دیدم 22 سالش بود و یک ماه به عروسیش سوخته بود و صورتش و سینه اش به طورکلی سوخت خیلی حالش بد بود 15 روز تو بخش بود بیچاره همش زار میزد و میگفت کاشکی زودتر خوب شم شوهرم منو اینطور نبینه! همش میگفت عاشق همیم و این حرفا اما شوهرش حتی یکبارم بهش سر نزد و همه چیز فقط یک ماه به عروسیش تموم شد...بعد از اون اومدیم بیمارستان مخصوص سرطانی ها فکر کن بچه ده سالش بود سرطان خون داشت میدیدیش فکر میکردی صد سالشه ..خیلی ها بودن فقط منتظر مرگشون بودن و هزار تای دیگه که بگم سرت درد میاد..از اون موقع به بعد من خجالت کشیدم از خودم دیگه روم نمیشه بگم خدا چرا من؟!! عزیزم میدونم خیلی روزای سختی رو میگذرونی ولی مدام با خودت گذشته رو تکرار نکن پس اون دخترایی که ازدواج میکنن و حتی باهمسرشون س.ک.س. رو تجربه کردن چی بگن؟ یه یا علی بگو و بلند شو... به شیطون لعنت بفرست اونه که بهت فرمان میده و کاری میکنه از گذشته دل نکنی...به درک که اون آقا زن گرفته یا نه..تو باید اونقدر همت داشته باشی که برات مهم نباشه..خودت رو بخدا نزدیک کن ازش بخواه اون کمکت کنه من بنده کسی نیستم که به دادت برسم...اینکه بهت میگم برو مشاوره چون خیلی موثره کمکت میکنه رو فکرت تسلط داشته باشی..هی نگو من نمیتونم من تاحالا ندیدم کسی از خدا کمک بخواد و دستش رو نگیره








علاقه مندی ها (Bookmarks)