درود دوست عزیز
من یه مرد متاهل هستم و 30 سالمه این مسیری که داری طی میکنی را من چند سال قبل از شما هم بزرگتر و مستقلترم بودم طی کردم تازه معافی خدمتم داشتم نتیجه چی شد:
این برام تجربه شد دیگه این مسیر را ادامه ندم و به هیچکسی هم پیشنهاد ندم چون کاملا اشتباهه
اومد و شما باهم آشنا شدید و صبر کردید خوب 3سال اولا کم نیست خیلی اتفاق ها امکان داره بیوفته ایشون توی سنی هست که براش خواستگار میاد و احتمالا تحت فشار خانوادش قرار میگیره و شما را هم تحت فشار قرار میدن این وسط فکر و ذهنت درگیر این موضوع میشه و از مسیر درست زندگی و پیشرفت عقب میمونی و برنامه ریزی زندگیت بهم میریزه
مورد دوم اینکه اومد و بعد این مدت دیدید بدرد هم نمیخورید یا نمیتوانید همدیگه را خوشبخت کنید و توی یکسری مسائل باهم تفاهم نداری و یا دلتو زد یا اینکه اصلا یه فرد جدیدی وارد زندگی شما شد یا زندگی ایشون اونوقت با وابستگی که بوجود اومد یا عذاب وجدانی که داری میخوای چیکار کنی؟اینکه روی دختر مردم اسم گذاشتی و از روی ترحم بخوای باهاش ازدواج کنی یا اینکه بخوای ترکش کنی اینکه چه بلایی سر دختر مردم میاد.
اومد و خدایی نکرده یکنفر از شما براش اتفاقی افتاد و مثلا خواست بره خارج کشور یا زبونم لال مریضی لاعلاج گرفت یا معلولیت اونوفت با این وابستگی چند ساله فکر میکنید بتوانید تصمیم عاقلانه بگیرید؟
بنظرم بزرا یکم سنت بره بالاتر در مورد ازدواج تحقیق کنید مهارت های جدید و لازم کسب کنید و از تجربیات دوستان و مدیر و مشاورین سایت بهره ببرید ان شاء الله بوقتش برسه یه تصمیم مناسبتر بگیرید احساسی با این موضوع برخورد نکن
ازدواج و زندگی مشترک با اون چیز یکه توی ذهنت تصور کردی مقداری تفاوت داره دوست عزیز
دوتعریف جدید و جالب ﮐﻪ خوب است به عمقش فکر کنیم:
ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
ﮐﯿﻨﻪ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ،
ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ:
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ، ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !
علاقه مندی ها (Bookmarks)