با سلام
من و نامزدم قراره تا یک ماهه دیگه ازدواج کنیم (مراسم عقد و عروسی)..راستش حال و روز خوبی ندارم..ما حدودا 4 ساله که نامزدیم و آشنایی خانوادگی داشتیم من دانشجوی دکتری هستم و ایشون فوق لیسانسو و کارمند..تو این چند سال با وجود دوری سعی کردم بشناسمشون..البته تقریبا شناخت از خودش و خانوادش دارم ولی باز هم تردید دارم..چند وقته که فکرای مختلف می کنم که اذیتم می کنه..محبتاش یادم نمی آد فقط مشاجره ها یادم می آد..تموم حرفای ناراحت کننده ای که تو این مدت بهم زده را دونه به دونه یادم می آد و اذیتم می کنن..راستش این مسائل حل نشده باقی موندن تو ذهنم البته با هم دربارش صحبت کردیم ایشون یا معذرت خواهی کردن یا سعی کردن توجیه کنن که البته خیلی از موارد را واقعن باور نکردم ولی به خاطر این که اون موقع خسلی به نظرم مهم نبوده قبول کردم..مثلن یه بار یه دلیل اینکه گفتم مادرم به دلیل اینکه من یکسال از ایشون بزرگترم و محل کارمون دو تا شهر مختلف چندان با ازدواج ما موافق نبوده اند گفت خوب من نمی آم خونتونبعد صحبت کردیم و گفت یه حرفی زده و منظوری نداشته و تو که می دونی من می آم و نباید ناراحت بشی!!!! ولی این موضوع همچنان تو ذهنم مونده مسائل مشابه هم داشتیم..یه نکته دیگه اینکه ایشون زبونی خیلی ابراز محبت می کنه ولی من خیلی زبونی نیستم و بیشتر محبتمو عملی نشون می دم...ولی ایشون فکر می کنن به محض اینکه به من بگن دوستت دارم و عاشقتم من باید باور داشته باشم و هیچ شکی نداشته باشم...راستش الان که نزدیکه مراسمه همش تو شک و تردیدم...حالم بد می شه کسی بهم بگه عروس خانم...خواهرام بیشتر از من ذوق عروسی دارن..من خیلی آدم با ذوقی بودم واسه تزئین سفره هفت سین خودمو می کشتم خیاطی و گلدوزی و گلسازی و...بلدم ولی دریغ که بخوام برای خودم استفاده کنم ...به زور خودمو می کشم که کارای عروسی رو انجام بدم..دلم می خواد سرمو بکنم تو درسام و به هیچی فکر نکنم..به نظرتون اینا طبیعیه؟؟ می خوام بهش بگم چند روز تماسی با هم نداشته باشیم شاید آرومتر بشم آخه می ترسم یه حرفی بزنم که بعد پشیمون بشم خواهش می کنم راهنماییم کنین نمی خوام اگه این فقط یه اضطراب طبیعیه روزای خوشمو خراب کنم







بعد صحبت کردیم و گفت یه حرفی زده و منظوری نداشته و تو که می دونی من می آم و نباید ناراحت بشی!!!! ولی این موضوع همچنان تو ذهنم مونده مسائل مشابه هم داشتیم..یه نکته دیگه اینکه ایشون زبونی خیلی ابراز محبت می کنه ولی من خیلی زبونی نیستم و بیشتر محبتمو عملی نشون می دم...ولی ایشون فکر می کنن به محض اینکه به من بگن دوستت دارم و عاشقتم من باید باور داشته باشم و هیچ شکی نداشته باشم...راستش الان که نزدیکه مراسمه همش تو شک و تردیدم...حالم بد می شه کسی بهم بگه عروس خانم...خواهرام بیشتر از من ذوق عروسی دارن..من خیلی آدم با ذوقی بودم واسه تزئین سفره هفت سین خودمو می کشتم خیاطی و گلدوزی و گلسازی و...بلدم ولی دریغ که بخوام برای خودم استفاده کنم ...به زور خودمو می کشم که کارای عروسی رو انجام بدم..دلم می خواد سرمو بکنم تو درسام و به هیچی فکر نکنم..به نظرتون اینا طبیعیه؟؟ می خوام بهش بگم چند روز تماسی با هم نداشته باشیم شاید آرومتر بشم آخه می ترسم یه حرفی بزنم که بعد پشیمون بشم خواهش می کنم راهنماییم کنین نمی خوام اگه این فقط یه اضطراب طبیعیه روزای خوشمو خراب کنم

علاقه مندی ها (Bookmarks)