شما رو نمی دونم اما دختر خیلی خونواده منطقی و صبوری به نسبت بقیه داشته که بعد از شنیدن این خبر خوش! ولش کردن تا با خیال راحت بره خونه دوستش!
الان انتظار دارین پدرش پیداتون کنه و بگه پسر گلم شرمندم که گفتم آبروت رو می برم. حالا که گند زدی اشکال نداره بیا با دخترم ازدواج کن. منم نه غیرت دارم، نه این همه سال خیر سرم دختر بزرگ کردم، خیلی هم صبور و روالم. زشته. آبروریزی میشه اگه چیزی بهت بگم. برو خوش باش!
مشاور میخواد براتون چیکار کنه؟! راهکار بده که اینبار برین به حوزه علمیه هم خبر بدین تا سنگسارتون کنن؟ یا تز روشنفکری بده که جامعه ما در حال گذار از سنت به مدرنیته است و شما جزء پیشگامان این "ترقی" هستین؟
شایدم میخواد بره وساطت کنه پیش بابای دختر؟ تا اونم ببینه که بله! ظاهرا اونقدراهم بچه نیستین و الحمدالله با برنامه ریزی پیش رفتین و کل شهر (تفکر یه آدم عصبانی) رو هم خبردار کردین. آفرین به این همه فکر. بعد بره بهشون بگه پدر، مادر؛ شما مقصر بودین. کوتاهی کردین. اینم نتیجه... نه ببخشید نوه تون.
دیدگاه من به این قضیه اینه که الان جونتون در خطره بعد خود شما به فکر امتحانات پایان ترم هستین و دوستان تو فکر باکره نبودن دوستتون و شوهر اون.
بعد میگن مردم ایران شادترین مردم دنیا نیستن!
به جای دست دست کردن و بازی, مادربزرگتون رو اگه سرحاله، یا هر آدم محترم دیگه ای که دور و برتون هست (ترجیحا خانم) رو بفرستین بره با خانواده دختر صحبت کنه بگه همه اینا الکی بوده و فقط میخواستن شما رو وادار کنن به ازدواجشون رضایت بدین و پسرشون اهل این حرفا نیستین و حالا که کارو به اینجا رسوندن بهتره دو طرف با ازدواجشون موافقت کنن و قضیه ختم بخیر بشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)