سلام مینوش عزیز. منم یک زمانی ازین خلق احساسی و هیجانی بودنم خیلی رنج میبردم.
من پست آقای امین رو خوندم ایشون حرف دل منو زدن. فقر معنا.
منم همینطور بودم و سعی کردم با استدلالی کردن ذهنم از احساسی بودنم کم کنم. بینین این که چه راهی رو برای این کار انتخاب کنین بسته به روحیات و علایق شما داره.
کتاب ها و گفت و گوهایی که با برهان آوری و استدلاله و خیلی عمیق و فلسفی به مطالب میپردازه به من خیلی کمک کرد.حتی ارتباط با افرادی که عمیق و استدلالی هستن هم روی من خیلی تاثیرگذار بود .
اما یک پیشنهاد دارم که شاید برای شما هم مفید باشه. بیاین همه رفتارهایی که طبق عادت یا وظیفه انجام میدینو لیست کنین و بعد براش استدلال بیارین که چرا اینکارو میکنین.
باید اینقدر درست ثابت کنین که کسی که این کار شمارو انجام نمیداده قبول کنه که این کار درسته.
برای مثال: شما ادم منظمی هستین حالا بیاین علت انجام این نظمو اثبات کنین چرا نظم خوبه؟ شما به مادرتون احترام میذارین و با صدای بلند باهاشون حرف نمیزنین. علت این کار چیه؟
برای اعمال دینی هم همینطور. چرا نماز؟ چرا روزه؟ چرا قرآن میخونیم؟ائمه ع چه نقشی در زندگی ما دارن؟
خلاصه بر حسب خودتون هرونچه که باهاش درگیر هستینو بیاین روش کار کنین که منطقا بپذیرینش نه احساسی و همین کار باعث میشه دست به تحقیق بزنین و درباره خیلی چیزا که تاحالا از روی علاقه و احساس انجامش میدادیمو یا کنار میذاریم و یا دیگه عمیقا میپذیریم
.
امیدوارم کمکی بهتون کرده باشم![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)