خب من که نمی تونم تدریجی ازش جدا بشم .. جدا شدن تدریجی به هیچ جا نمیرسه و فقط وابستگی را بیشتر می کنه .. هر چند برای خودم هم جدا شدن یکباره خیلی سنگینه اما مجبورم .. تصمیم دارم هر نشونه ای ازش توی زندگیم هست پاک کنم .. کاری که نابودم می کنه اما مجبورم .. هرچند خودش گفته که اگه گم و گور شوم و هیچ نشونه ای ازم نبینه زندگیش تباه می شود و از این قبیل حرف ها .. فوق العاده دختر حساسی هست و از این جهت هم یکم نگرانم.
راستش وقتی خودش این رفتار رو داره من دیگه انگیزه ای برام نمونده که خانواده در جریان باشند دوباره باز امروز اس داد که تو میخوای چکار کنی آخر ؟! که م نباز جواب ندادم
واقعا نمی فهممش ...
ببینید ما دو سال عین یک زن و شوهر دورادور رابطه ی فوق العاده نزدیک و احساسی با هم داشتیم .. روز دیدارمون هم تا اون حد پیش نرفتیم در حد معمول روابط احساسی..
- - - Updated - - -
خب من که نمی تونم تدریجی ازش جدا بشم .. جدا شدن تدریجی به هیچ جا نمیرسه و فقط وابستگی را بیشتر می کنه .. هر چند برای خودم هم جدا شدن یکباره خیلی سنگینه اما مجبورم .. تصمیم دارم هر نشونه ای ازش توی زندگیم هست پاک کنم .. کاری که نابودم می کنه اما مجبورم .. هرچند خودش گفته که اگه گم و گور شوم و هیچ نشونه ای ازم نبینه زندگیش تباه می شود و از این قبیل حرف ها .. فوق العاده دختر حساسی هست و از این جهت هم یکم نگرانم.
راستش وقتی خودش این رفتار رو داره من دیگه انگیزه ای برام نمونده که خانواده در جریان باشند دوباره باز امروز اس داد که تو میخوای چکار کنی آخر ؟! که م نباز جواب ندادم
واقعا نمی فهممش ...
ببینید ما دو سال عین یک زن و شوهر دورادور رابطه ی فوق العاده نزدیک و احساسی با هم داشتیم .. روز دیدارمون هم تا اون حد پیش نرفتیم در حد معمول روابط احساسی..
- - - Updated - - -
من وقتی از خودش مطمئن نیستم واقعا هیچ گونه انگیزه ای برای ادامه ی این راه ندارم .. اصلا نمی توانم با یک آدم متزلزل که هر دفعه حرفش یک چیز است اطمنینان کنم.هد چند کلی باهاش حرف زدم که از طرف من مطمئن باش به محض اینکه کار مناسبی برایم پیدا شود اقدام خواهم کرد.
من پریروز حرف های قبلی شما را برایش فرستادم که گفتید داستان شما هم شبیه داستان ما بوده گفت خیلی از حرف های شما درسته و مشابه خودش هست.
او فقط ترس دارد .. گفت که چون توی اولین دیدار ارتباطی که باید را قرار نکرده زیر پایش خالی شده ! هر چند من متعجبم که آن روز چونه من را می بوسید وبا من حرف از آینده می زد و در کنار من آرامش داشت !
از طرفی می گوید من بیش از اینکه از خراب شدن زندگی خودم بترسم از تو می ترسم .. از سوال جواب های تو می ترسم .. از این میترم که میگویی من دو سال زندگیم را گذاشته ام و منت میگذاری و در آینده در صورت بروز هر مشکلی من را مقصر بدانی و یقه ی من را بگیری ! در صورتی که من فقط گفتم دو سال زندگیم را گذاشته ام تو هم گذاشته ای منطقی نیست به خاطر یک ترس و شک زندگیمان خراب شود حالا که شروع کرده ایم تا آخر برویم که اگر خانواده ها مخالفت سفت و سختی کردند لا اقل به خاطر آنها و با یک دلیل منطقی جدا شویم !
همین تناقض هاش من را بهم ریخته ..









علاقه مندی ها (Bookmarks)