سلام به همه دوستان .
شرایط ما :
بنده 28 سالمه و خانومم 21 سالشه.
ما 5 سال پیش عقد کردیم و 1 سال پیش ازدواج
خانومم از هر لحاظی خوب بود ؛ با مرام ، با معرفت ، مدیر ، دلسوز و در مقابل من هم براش جونم رو میدادم . تو هر چیزی ارجحیت با اون بود ؛ چه خرید و چه خوراک و ... خلاصه بگم جونم رو براش میدادم و البته همین الان هم میدم.
بنده مهندسی کامپیوتر خوندم و ایشون حسابداری . ایشون شاغل بودند و کار خودم هم مرکز کامپیوتر هست که شکر خدا درامدش هم با توجه به سابقه چندین ساله ای که دارم تو این کار بد نیست.
مشکل ما :
بزرگترین مشکل ناراحت شدن و تند شدن سریع بنده بود که البته به همون سرعت هم فروکش میکرد اما طبیعتا همون چند دقیقه هم اثر مخرب خودش رو داشت .
در پی این ناراحت شدن بنده حرف بد میزدم که خانومم به شدت از حرف بد بدش میومد . چون باباش خیلی بد دهن هست و خانومم هم همیشه میگفت بدم میاد
بزرگترین عامل ناراحتی های کوچک و زیاد ما کم توجهی و کم دقتی های زیاد ایشون در عرصه زندگی به تمام مسائل بود. منظورم اینه که تو کاراش دقت نمیکرد . البته کارها و وظایف خانه داری و همسری رو به بحو احسن انجام میداد اما مشکل اینجا بود که در باره مسائلی که برای من بسیار بسیار مهم و حیاتی بود کم توجهی میکرد؛ مثل امنیت خودش ؛ یا سلامتی خودش.
مثلا بهش میگفتم از سرکار که تعطیل شدی سر ساعت بیا خونه تا دیر نشه ؛ اما گاهی دیر میومد که تا میرسید به خدا من 100 بار میمردم و زنده میشدم. دیگه نفسم بالا نمیومد ؛ وقتی میومد و میپرسیدم چرا دیر کردی میگفت مثلا مامانم زنگ زده صحبت کردیم نفهمیدم یهو دیر شد .
من عاشقانه دوستش داشتم و به همین دلیل هم اگر ازش بیخبر میشدم خیلی زود نگرانش میشدم ؛ اینقدر که قلبم میخواست از سینه بزنه بیرون ؛ اما در مقابل اون باز هم به یک سری از این موارد که فقط برای صحت و سلامت خودش بود بی توجه بود و این منو واقعا دیوونه میکرد.
این بحث های کوچیک اما زیاد ادامه داشتن تا اینکه 2 ماه پیش وسایلش رو برداشت و رفت .
از اون وقت دنیا جهنم شده برام . رفته تقاضای مهریه کرده و میگه جدا شیم . هر کاری کردم ؛ به هر دری زدم ؛ 50 بار رفتم دنبالش ؛ 100 بار تلفنی صحبت کردم ؛ اما نمیاد یا بهتره بگم مامان و مامان بزرگش نمیزارن بیاد.
کلا مشکلی که من با خانوادش داشتم این بود که اونا خیلی اهل رفت و امد و بیرون رفتن و ... بودند و من عاشق کارم بودم و تمایلی به اینقدر رفت و امد نداشتم و خانومم همیشه اصرار میکرد منم همراش برم ، در صورتی که هر جایی میرفتن من میگفتم تو هم برو و اجازه داشت که بره ؛ اما همیشه سر این که منم همراش باشم و من ابدا دوست نداشتم این همه برم این طرف و اون طرف هم بحث داشتیم.
الان میگه وکالت طلاق بهم بده و مهریش که 1371 سکه هست هم بکنیم 25 تا . من بهش گفتم هر کاری بگی میکنم ؛ هر شرایطی بزاری قبوله اما وکالت بدم نمیزارنت زن من بمونی . حتی بهش گفتم گردنم از مو باریک تر تو بیا مهریت هم ماه به ماه میدم بهت .
خلاصه اون اونجاست و من در 60 روز گذشته جهنم رو دیدم . میدونم اگه باهاش صحبت کنم راضی میشه اما خانواده عموما کم سوادش که خیلی هم ادعای شهر نشینی و فرهنگ دارن و همیشه خودشونو بالاتر میدیدن(حتی از اولین شب خاستگاری !!) اجازه نمیدن با هم صحبت کنیم .
من به هیچ قیمتی حاضر نیستم زنم رو طلاق بدم و با تمام وجودم دوستش دارم اما اون تا به امروز حاضر به نشون دادن چراغ سبزی نشده.
نمیدونم چیکار کنم . لطفا راهنماییم کنید . یه تاپیک دیدم تو انجمن نوشته بود 90 درصد زنان مطلقه پس از یک سال پشیمون میشن . یعنی با گذشت زمان بیشتر اون تفکرش تغییر میکنه ؟ بنده الان بهترین کاری که میتونم انجام بدم چیه؟
پیشاپیش ممنون از توجه و کمک رسانیتون![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)