مرسی نگار که پیگیری،تو هم بیا از خودت خبر بده،منم پیگیر تاپیک تو هستم،این چند روزه سرماخورده بودم و سرعت نتم هم پایین بود اینه که زودتر نتونستم بیام.
همونطور که میدونید ما با هم صحبت کردیم،من و پدرم و واسطه قبل شوهرم تو محل اجلاس
نشسته بودیم و شوهرم بعدا اومد و لحظه ورود یه سلام کرد و حتی بما نگاه هم نکرد،حالا مصافحه و ...بماند،من فکر میکردم شوهرم پیشنهاد این جلسه رو داده باشه،ولی اینجور نبود و واسطه ها این جلسه رو ترتیب داده بودن،من زیر زیرکی گاهی شوهرمو نگاه میکردم ولی اون نه و چنان قیافه ای گرفته بود که ادم ترس برش میداشت،و البته واقعا هم داغون شده بود،خلاصه شوهرم میگفت زنم بمن احترام نمیذاره و بعنوان یه مرد من هیچ جایگاهی ندارم!منم برخلاف قولی که داده بودم در مورد خوددار بودن،ولی نتونستم،چون فکر میکردم شوهرم الان حتما بابت رفتار خودش و خونوادش شرمنده هست و پشیمون،ولی ظاهرا که اینجور نبود و حق به جانب صحبت میکرد و این باعث شد که منم گاهی کنترل خودمو از دست بدم و بهش بگم واقعا برات متاسفم و چقدر بچگانه فکر میکنه.
من اون جلسه همش میگفتم من فقط بشرط مشاوره حاضرم ادامه بدم که اصلا انگار نه انگار،هی تو رودربایستی منو قرار میدادن که همین حاج اقای واسطه از علماست و به همه مشاوره میدن
،ایشون که داره به شما میگه چیکار کنین و شما هم بگین چشم،شوهرم هم میگفت من هیچ شرطیو قبول نمیکنم و مشاور هم نمیام،سه ساعت صحبت کردیم و فقط قرار بر این شد که گذشته رو فراموش کنیم و فرمودند که مشکلمون اصلا مشکل نیست.
اخرش واسطه گفت شوهرم منو برسونه،منم گفتم پدرم باید اجازه بده،با اینکه دل تو دلم نبود برای با هم بودن ،بیچاره پدرم نمیدونست چی بگه و بغض کرده بود و اگه بغضشو نمیخورد اشکاش میریخت،خیلی دلم برا بابام سوخت،ضمنا اونجا یواشکی مجبور شدم به واسطه بگم شوهر من داروی اعصاب میخورده و تا مشاور نرم و اطمینان کسب نکنم نمیشه که اونم گفت پس من راضیش میکنم برای مشاوره.
باشوهرم که رفتم اولش چند دقیقه سکوت بود بعد من تو دلم مردد بودم که سال نو رو تبریک بگم یا نه و یه چند لحظه سرمو برگردوندم تا نگاش کنم و بگم که اون پیشدستی کرد و گفت(کلا خیلی برامون پیش میاد که تو یه لحظه به یه چیز فکر کنیم،یا همزمان به هم اس بدیم و....
کاش تو مسائل عمیق تر هم انقدر تفاهم داشتیم
)تنها محبتی که بهم کرد این بود که دستمو گرفت و من واقعا یخ کرده بودم و هیچ واکنشی نداشتم جز گریه و گلایه که چطور تونستی این همه مدت ازم دور و بیخبر باشی.
سیزده بدر رو هم رفت سرکار و من هم به ناچار با خونوادم بودم،یه بار ظهر اومد و دید منو و گفت بریم یکم بگردیم که گفتم نه،دوباره مشاوره رو مطرح کردم و اون باز مخالفت کرد،و ناراحت از پیشم رفت و گفت به واسطه میگم که همش داری حرف خودتو میزنی،یه اس بهش دادم که من زندگیمو دوست دارم و حاضرم برای مشاوره رفتن التماستو هم بکنم،نمیدونم ایا
واسطه راضیش کرد یا اس من تاثیرگذاشت روش( فکر نکنم)،ولی بعد چند ساعت جواب داد که باشه،تو مشاورشو پیدا کن،هزینش با من،هر جا بری و هر چند بار که بگی میریم،یکم دلم اروم گرفت
با این حرفش.شب سیزده با هم یکم ماشین سواری کردیم و عشقولانه بودیم،بعد از اون هم پنجشنبه همو دیدیم و جمعه هم تقریبا کلا با هم بودیم و عوض سیزده بدرو که با هم نبودیم و در اوردیم و شانزده بدر کردیم و فوق العاده خوش گذشت،هر چند که شب که خونه اومدم اخم و تخم مادر و سردی پدرمو دیدم،خلاصه تو این چند روز هم چند بار بدجوری با پدر و مادرم کنتاکت داشتیم،خونوادم بهم میگن اگه میتونی حرفاشونو تحمل کنی و اونی بشی که اونا میخان،باشه برو و بیشتر ازین اعصاب ما رو خرد نکنین،که من واقعا بهشون حق میدم چون جز احترام و رعایت حال همسرم کاری نکردن تا حالا و هیچوقت تو هیچ امری دخالت نکردن کاملا برعکس خونواده همسرم،منم بهشون میگم نه من ادم سوختن وساختن نیستم و با این اخلاق شوهرم نمیتونم کناربیام و اونا میگن اخلاق هر کسی از بدو تولد باهاشه تا لحظه مرگ،این حرفا ناامیدم میکنه.
دیروز رو با شوهرم تصمیم گرفتیم چند روزی نبینیم همو(نمیدونم تا کی طاقت بیاریم)تا یکم حساسیتها بخوابه،ولی الان واقعا من نمیدونم رفتارم با شوهرم به چه صورت باشه با حرفهای خونوادم به چه صورت؟مادرم میگه این صمیمیت لزومی نداره تا وقتیکه مشاور برین و نتیجه مشخص بشه،
تا زمانیکه مشاوره نرفتیم ، من باهاش زیادی صمیمی نشم؟بیرون نرم باهاش؟
الان سختترین کار برا من پیدا کردن یه مشاور مجرب هستش.
- - - Updated - - -
دل جان!
خوشحالم میبینمت، چقدر خوب توصیف کردی چنین مردانی رو،خط به خط نوشته هات درسته و نشون میده چه خوب تونستی شناخت بدست بیاری ازشون،دقیقا و دقیقا همینه که گفتی،شوهر من اهل افراط و تفریطه،میانه رو نیست،یوقتایی جوری باهام رفتار میکنه که واقعا خودمو تو اوج آسمونا حس میکم و عین گفتت میشم یه پرنسس و یوقتایی قعر جهنم و واقعا تو برزخی گیر میکنم که بیا و ببین.
شوهرم بهم میگه نامزدی طولانیمون باعث این همه اختلاف شده چون تو پیشم نیستی و ارامش ندارم و تکلیفمون مشخص نیست!منم واقعا خسته شدم از نامزدی و اینکه واقعا نه دختر خونه ام و نه زن شوهرم،ولی نمیتونم ریسک کنم و برم سر خونه زندگی،از کجا معلوم که درست بشه،از اونطرف هم هی بعد آشتیمون میگه بریم یه جای دیگه زندگی کنیم،میگه هر جایی تو بگی همونجا میریم،من فکر میکنم با این خونواده ای که ایشون داره،حتی جای دور هم بریم باز اثرشونو خواهند گذاشت و من نمیتونم نفس راحت بکشم،مگر وقتیکه شوهرم به این درک برسه که اولویتش باید حفظ زندگی مشترک خودش باشه و بمن اعتماد کنه.
دل بیشتر بهم سر بزن و از تجربه هات بگو.
زندگی موفق!من خیلی وقت پیش تاپیکتونو خوندم و میدونم که برای حفظ زندگیت خیلی داری تلاش میکنی،نمیدونم الان زندگیت به کجا رسیده ولی واقعا امیدوارم بهترین اتفاقها برات بیفته ،ممنونم از نظرت،با همه حرفات موافقم،در مورد جواب پس ندادن حق با شماست خودم هم پشیمونم،من نباید شخصیتمو در حد اونا پایین میاوردم،ولی واقعا بخدا سخته که مهمون ببرنت یه شهر دیگه و بعد سر یه مسئله ی الکی که بنظرم بهونه ای بیش نبود،بهت بی احترامی کنن و هر چی که لایق خودشونه به تو نسبت بدن،و ادم با ارامش فقط گوش کنه،مطمئنم حق با من بود ولی جواب پس دادنم کارو بدتر کرد،کاش سیاست داشتم و سکوت میکردم و همه ی بد و بیراه ها رو تو دلم بهشون میدادم،و خودم رو بد نمیکردم
علاقه مندی ها (Bookmarks)