سلام دوستان
می دونین به چی فکر میکنم به این که من تو تالار خیلی گشتم خیلی از مشکلات دوستانو خوندم و دیدم که خیلی ها دچار یه ارتباط عاطفی شدند و یه وابستگی عمیق ایجاد شده و حالا که به هر دلیلی می خواد اون رابطه کات بشه دچار مشکلات روحی و روانی زیادی شده اند...من خودم الان تو هم چی شرایطی هستم که زیر این فشار باید بگم که له شدم ... گفتم " له" تا به معنای واقعی اون فشارهایی که کشیدم رو شما هم درک کنید که تا چه اندازه عظیم بوده
گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که : یا باید آدم این روابطو تجربه نکنه که به نظر من خیلی دور از ذهن و یا نه، حالت دوم اینکه تجربه بکنه ولی یا دلبسته نشه و یا وقتی مثل من شد بتونه اونو مدیریت کنه.. دوستان اینهایی که می گم فقط تئوری منه یعنی اینکه حرف تا عملم خیلی فرق می کرد ... به خدا اگه بدونید چی کشیدم .. چقدر زجر کشیدم آب شدم ذره ذره و هیچ کاری از دستم بر نیومد ... داستانم مفصله . که تو یه تاپیک دیگه حتما می گم.. فقط بگم که پیش مشاور رفتم و اون هم منو به یه روانپزشک معرفی کرد... نمی دونم از کی بنالم از دست روزگار .. از دست خودم ... از دست اون
الان اومدم اینجا تا از همه دستان نازنین بخوام که با توجه به اینکه این یه موضوعی است که تقریبا همگی اونو تجربه کردیم منظورم دلبستگیه حالا از هرنوعی( معلم به شاگرد، دختر به دختر، دختر به پسر، وابستگی با وسایل خود و ...) می خوام کمکم کنید تا بتونم بهترین راه حلها رو اینجا داشته باشم تا من هم بتونم این دردو راحتتر تحمل کنم.. من دلبستگی به کسی بود که همه چیزم بود محرم رازمبود دوستم بود .. نقش خواهر و مادرو همه رو برام بازی می کرد ولی نمی دونم یهو چی شد که ....
منتظر نظرات ارزشمندتان هستم .. تو این روزها و شبا به یاد یک شکسته دلی مثل من هم یاشید...
التماس دعا








علاقه مندی ها (Bookmarks)