
نوشته اصلی توسط
Pooh
میگم میشه به من بگید این کاری که کردم درست بوده یا غلط؟
من خیلی همش نگران بودم که دیگران فکر کنن من زندگیم خراب شده. به خصوص خیلی همش میترسیدم علی بفهمه من شکستم یا فکر کنهمن زندگیم خراب شده.
بعد خیلی بهم فشار می اومد و مضطرب میشدم.
همش درگیر این شده بودم یه مدت که حالا دیگران چی در مورد من فکر میکنن؟
خیلی میترسیدم که اعتبارم رو از دست بدم. خیلی میترسیدم در نظر دیگران بشکنم. به خصوص در نظر خانوادم.
بعد دیدم نمیتونم این مشکلم رو حل کنم. مثلا وقتی میرفتیم شهر خاله اینا و اونها رو میدیدم لونقدر مضطرب بودم که الان اونا چی در مورد من فکر میکنن که خب سرگیجه میگرفتم.
از هر اشتباهیی که باعث بشه در نظر دیگران بشکنم وحشت زده شده بودم. تا حدی که یه حالت لرزش شدیدی بهم دست میداد. یه چیزی تو مایه ی حمله ی صرع. البته نه به اون شدت. ولی بدنم لرزشهای واضح و شدشدی پیدا میکرد.
بابا برام خیلی مهم بود. همش نگران این بودم توی ذهن بابا هم بشکنم. که آخرش این اتفاق هم افتاد.
بعدش یهو زد به سرم که خیال خودمو اصلا راحت کنم.
گفتم بذار کاملا اعلام کنم و بروز بدم که داغون و شکسته ام.
بذار اصلا دید همه در مورد من خراب بشه که دیگه ترسی از اینکه کی چی در موردم فکر کنه نداشته باشم.
عمدا ضعفهام رو شدید تر از اون چیزی هم که بود بروز دادم.
اوایل حس خیلی بدی بهم دست میداد از این کار. چون فکر میکردم دارم خودمو اعتبار خودمو آبروی خودمو عزت خودمو . کلا وجود خودمو له میکنم.
من حتی با اینکه اونقدر میترسیدم علی بفهمه که من شکسته ام و این جدایی برام سخت بوده، بعد از ازدواجش بهش گفتم که برام سخت بوده. بعد هم خیلی چیزها الکی در مورد خودم بهش گفتم. بدترین چیزهایی که ممکن بود . حتی گفتم وارد روابط نامشروع شده ام.
میخواستم خودمو از اون ترس از قضاوت دیگران خلاص کنم.
حتی در مورد ارتباطم با خدا. از بس همش میترسیدم که الانه که کاری کنم که جریمه ام کنه، ارتباطم باهاش بیشتر از اینکه برای کسب آرامش و امید باشه حالت ترس و وحشت از ناراحت شدن خدا رو پیدا کرده بود. حتی مساله خودارضایی از بس از دوباره پیش اومدنش وحشت داشتم و از اثراتش وحشت داشتم و از اینکه خدا رهام کنه، برام یه کابوس بزرگ شده بود.
یه روز دیگه به خدا گفت:" اصلا دیگه نمیخوام ازناراحت شدنت بترسم. میخوای زندگی منو خراب کنی بکن. دیگه از این همه وحشت خسته شده ام.اصلا دوستم نداشته باش. دیگه نمیخوام همش از اینکه دوستم نداشته باشی بترسم. دیگه نمیخوام حتی بهت امید ببندم.
خود ارضایی رو هم یه مدت عمدا انجام میدادم.
اوایل خیلی اذیت میشدم.خیلی خیلی خیلی. ولی حس میکنم الان از کلا این کارهایی که کرده ام به اون چیزیکه میخواستم رسیده ام. دیگه قضاوت کسی برام خیلی مهم نیست. از اینکه کسی قبولم نداشته باشه و به ضعف هام پی ببره نمیترسم.
دیگه همش اضطراب ندارم فامیل و علی در موردم چی میگن و چه فکری ممکنه بکنن.
یه جوری شدم دیگه برام مهم نیست چه فکری بکنن.
ترسهام ریخته. خجالتی دیگه نیستم. دیگه ترس از طرد شدن ندارم.
یه جورایی به یهحد آرامشی رسیده ام از این لحاظ.
مشکل خودارضاییم هم حل شده. اصلا دیگه اون تحریکات برام پیش نمیاد. اگر هم ذهنم به سمتش بره میتونم کنترلش کنم.دیگه حس نمیکنم همش داره دنبالم میکنه و الانه که گیرش بیفتم.
ولی باز یه چیزی گاهی فکرمو اذیت میکنه.
اینکه نکنه این چیزی که من بهش رسیدم آرامش نیست و بلکه فقط مهری به قلبم زده شده که دیگه رنج گناه و خوف از خدا و این چیزا رو نفهمم؟؟
میشه یکی بهم بگه اون کارایی که کردم، روش درستی برای از بین برد حساسیتهام بود و کار درستی بود؟ یا اینکه روش غلطی بوده؟
و این از بین رفتن اون حساسیتهام ، واقعا از بین رفتن حساسیتهام بوده یا تیره شدن قلب و روحم، در حدی که دیگه چیزی از رنج گناه نفهمم؟
- - - Updated - - -
خواهش میکنم این سوالمو جواب بدید دوستان
علاقه مندی ها (Bookmarks)