
نوشته اصلی توسط
Sarvin
سلام سامان، ممنون از شما
تو فکرم چیز خاصی نمیگذره، نمیدونم چرا فکر کردین که هر جای یک چیز نوشتم، من فقط از این همه تلاش و فداکاری واسه همسرم خسته شدم، دلیلش هم اینه که میبینم قدر نشناسه، یا اینکه بهم خیانت کرده، یا اینکه اصلا آینده روشنی رو با اون نمیتونم تصور کنم. حرفهام فکر نکنم با هم تناقض داشته، یه وقتایی حوصله داشتم، بیشتر شرح دادم، یک وقتایی هم بی حوصله بودم، سر بسته نوشتم.
شما خودت فکر میکنی تو فکر من چی میگذره؟
دختر بیخیال عزیز
ممنوم از تو. شما که همه چیز رو خوندی بهم بگو من باید چه چیزی رو تو همسرم تغییر بدم؟
الان این زندگی که دارم، تازه بعد از کلی تلاش و پیگیری بهش رسیدم. مثلا همسر من از اون مردهایی بود که بیخودی قهر میکرد، شاید چند هفته یا ماه، بیخود و بی جهت، مثل سنگ میشد، عصبانی و سنگی، میدونی چقدر زحمت کشیدم تا درست شد؟ میبینم تو این تالار خیلی این مشکل رو دارن و راهکار میخوان. من با اون سنّ و بی تجربگی، دست تنها، میدونی چقدر عذاب میکشیدم؟ اما باز موفق شدم این اخلاقش رو درست کنم.. اما یک سری چیزها هست که درست شدنی نیست و من فقط باید تحمل کنم
علاقه مندی ها (Bookmarks)