چه خوب و خدا رو شکر که در سن 31 سالگی همسری مناسب و فرزندی سالم داری و زندگی خوب و موفقی داری.

نوشته اصلی توسط
mohammd
همه مسائل به تفاهم میرسیدیم و همه اعتقادات و اخلاقیاتمان وخانواده هایمان هم به هم میخوردند و مشکلی نبود الا همین مساله محل زندگی. تااینکه قرار بر این شد که او بیاید در شهر ما زندگی کند و چند سالی بماند تا من همروبراه شوم و خانه و زندگیمان سر و سامان بگیرد و بعدا اگر راضی نبود، ما به جایدیگری مثلا شهر آنها برویم.
خوب پس بین هم قراری گذاشته اید که اگر او راضی نبود بعدا کوچ کنید
. امااول اوضا خوب بود. ما خانه ای ساختیم و چون هردوحسابداری خوانده بودیم دو سالی باهم سر کار میرفتیم و همه چیز خوب پیش میرفت اما کم کمبعد از سه سال و مخصوصا بعد از اینکه فرزندمان به دنیا آمد نشانه هایی از رفتنظاهر شد. و او هر روز کم طاقت تر از روز قبل به من فشار می آورد که برویم بهشهرشان. و متاسفانه کم کم داروهای اعصاب هم مصرف میکرد و من هم از این قضیه ناراحتو از طرفی برایم خیلی سخت بود که بخواهم به شهر دیگری کوچ کنم. آخر اینجاهمه چیزخوب پیش میرفت و از طرفی من که فکر میکردم ورود یک بچه به زندگیمان میتواند فکررفتن را از سرش بیرون کند.
خوب این زندگی خوب و این شرایط خوب 50 درصدش با همراهی و همدلی همسرتون بوده. یعنی اگر همسرتون با شما همراه نمی شد و از خواستش نمی گذشت، این رضایت برای شما و خانوادتون الان وجود نداشت.
که نه تنها اینچنین نشد بلکه حالا این دختر کوچولوی شیرین، تک نوهخانواده ماست که پدر و مادرم هم دلبستگی زیادی به او پیدا کردند. حالا من چطور ایندلبستگی را از آنها بگیرم؟...
آیا همسرتون به خانوادش و خانوادش به دخترشون وابسته نیستند؟
بگذریم از اینکه در شهر آنها برای من حامی وجودندارد. نه اینکه پدر و مادرش حامی من نباشند ولی از دستشان کاری بر نمی آید در عینحال با آنها رابطه خوبی دارم.
آیا حامی ای در شهر شما برای همسرتان وجود دارد. شما دو نفر به عنوان زن و شوهر بزرگترین حامی هم هستید.
و سختیهایی که من باید تحمل کنم، آن هم در این شرایطاقتصادی نابسامانی که تا سال پیش همیشه مقداری پس انداز میکردیم اما جدیدا دیگر پسانداز که هیچ، کم هم می آوریم. و بگذریم از اینکه الان کم کم شرایط کاریم روز به روزدر حال بهتر شدن است و در آنجا معلوم نیست، شاید مجبور باشم دوبار از نو شروع کنم.
این مورد را حتما اگر تصمیمتان به رفتن شد باید بررسی کنید و خود را آماده کنید.
و بگذریم از حرف فامیل که قبلا هم مرا سرزنش میکردند که از راه دور زن نگیر و ازدخترهای فامیل انتخاب کن و حالا هم ممکن است دوباره مورد سرزنش آنها قرار بگیرم کهبا این کارت پدر و مادرت را نارحت کردی. و من همه اینها را هم که تحمل کنم،
خوب مطمئنا آنها در زندگی شما نقشی موثری ندارند جز صحبت کردن و خالی کردن دل شما و پدر و مادرتان.
! تحملناراحتی پدر و مادرم را ندارم. نه اینکه به آنها وابستگی زیاد داشته باشم، نه. ولیاز آه آنها میترسم...
چرا باید آه بکشند؟ یعنی پدر و مادر همسرتان هم آه کشیدند وقتی دهترشان از آنها دور شد؟ من مطمئنم پدر و مادرتان اگر مطمئن باشند که شما زندگی مشترک خوبی دارید و راضی هستید ته دلشان خوشحالند و آه هم نمی کشند شاید گاهی ابراز دلتنگی کنند. به هر حال یک راهش هم اینست که تعطیلات به آنها سر بزنید.
به نظرم مدتی همسرتان به خواسته شما عمل کرد حالا شما اینکار را بکنید. اما مساله شغل و در امد را جدی بگیرید و قبل از هر تصمیمی از داشتن شغل مطمئن شوید. اگر مساله شغل حل شود به نظرم با همسرتان همراه شوید و اگر حل نشد سعی کنید بیشتر شرایط دیدار همسرتان با خانواده اش را فراهم کنید (یا انها پیش شما بیایند یا همسرتان چند وقت یکبار پیش انها برود). به هر حال همسرتان الان یک فرزند دارد و تمام انرژی اش صرف شاد کردن او و همسرش است و زن ها نیاز دارند که از محلی از نظر عاطفی شارژ شوند و این نیاز بعد از بچه دار شدن بیشتر می شود چون انها میزان بیشتری از عواطفشان را بذل و بخشش می کنند و خودشان را به نوعی فراموش می کنند.
هر آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند
و هر آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند
علاقه مندی ها (Bookmarks)