سلام مابچه نداریم نه من دوست داشتم نه همسرم تنها چیزی که تفاهم داشتیم . زندگی من خیلی رویایی نیست همسرم دوستم داره ولی خیلی هم از نظر فکری باهام متفاوته . من نمی خواستم خیانت کنم توی یک اعتماد بی جا به کسی که مثل پدرم بود گول خوردم همیشه فکر میکردم خیلی زرنگم خیلی خوبم چون نماز میخونم کمک میکنم و...ولی شاید این غرور بی جا منو توی چاه انداخت من نمی خواستم همه چیز یکدفعه وبه زور اتفاق افتاد خیلی شرمنده خداوند وهمسرم هستم . الان هم میگم جدا شم سختی بکشم تاوان گناهم را شاید پس بدم. همسرم لیاقت آدم پاکی را داره من حتی دیگه نمیتونم کنارش بخوابم به خودم همچین اجاز ه ای نمیدم... چون فکر میکنه من خیلی خوبم متاسفانه. من خیلی بهش ظلم کردم ولی نمی خواستم هیچ وقت با وجود اینکه میدیدم ازخیلی مردهای دیگه بهتره حسی بهش نداشتم وبارها بهش گفته بودم ولی اون قبول نمکرد ومیگفت همین که من باهاش باشم اون خوشبخته وچیز دیگه ای نمی خواد.باور کنید از لحاظ روحی کاملا دچار مشکل شدم دیگه نمیدونم باید چی کار کنم .مدیر همدردی فرشته مهربان کمک کنید خیلی داغونم ..