she عزیز برات همیشه دعا می کنم و هر وقت پستتو می خونم اشک هام جاری میشن و یاد خودم می افتم. اینکه مهمونی مامانت اینا می خواستن بیان شوهرت چه کرد. شوهر ؟؟!! من هم پشتشو به خانواده من می کرد. خونه ای که گرفته بودیم تو تهران برای زندگی مشترکمون دو تا خواهر و یک برادر با زنش از شهرستان اومدن نشستند تو خونه من بیرون نرفتن. خونه منو ترک نمی کردند که من عروسی بگیرم. بهم گفته بودن یعنی خواهرهاشو ول کنن بیاد زندگیشو شروع کنه. زن پیدا میشه ولی خواهر نه. لعنت به این جور آدم ها.








علاقه مندی ها (Bookmarks)