اره میدونم ولی در مورد قسمت دوم پست قبلیم هم یکمی ترس دارم.. ازینکه نشه..موفق نشیم..
در کل دیشب با اینکه حرفاشو زد و بهش اجازه دادم هر چی میخواد بگه و هر طوری میخواد بیان کنه حرفش رو ولی بازم سردی رو حس میکردم تو حرفاش. خسته بود. البته درکش میکنم میگفت این دو سه روز خیلی عصبانی بودم ازت و نمیخواستم ببینمت و دلمم تنگ نبود برات ولی من هیچی نگفتم و واقعا خیلی سعی کردم فقط و فقط گوش بدم به حرفاش هرچند خیلی تلخ هم بود گاهی...
باهاش خیلی حرف زدم بعدش و هر زمان میگفتم اگر مشکلمون حل نشد چیکار میکنی میگفت من مطمینم حل میشه !! (ولی چرا من مطمین نیستم؟) مشکل ما بی مشکلیه و یه خورده مشکلات مالی که البته تا الان باعث نشده چیزی رو که میخوایم نخریم و یا مسافرت نتونیم بریم یا مشکل خاصی داشته باشیم. به قول خودش براش کم نذاشتم در حد خودم. برا همین میگم مشکل خاصی نداریم و فقط همین قضیه تثبیت علاقه حل بشه واقعا میشه گفت زندگی خوبی داریم. فک میکنم یکمی به تنهایی نیاز داره اینطوری حس کردم ینی خودشم گفت ولی نمیدونم خانما چه وقت به تنهایی و برای چی نیاز دارن اخه شنیده بودم آقایون به تنهایی گاهی نیاز دارن و خانما اینطوری نیستن!!!
چند تا خواسته ازم داشت که میخوام بدونم چطوری باید بوجودش بیارم.
1- حساسیت هامو کم کنم و اینقد نکته سنجی نکنم که چرا اینطوری گفتی چرا نگام نکردی چرا دستمو نگرفتی چرا ....
2- میگه یکمی احساس مردونگی داشته باش و پسر بچه نباش ( نمیدونم چه رفتاری مردونه است خیلی سعی میکنم ولی بازم اون شادی و شعف پسرونه رو دارم و واقعا خیلی شادم در حالت خوبش)
3- سعی کنم وابسته به خانوادم نباشم و یکمی خودمو جدا کنم و میدونم دوست نداره خیلی باهاشون مشورت کنم و دوست داره خودم شخصا تصمیم بگیرم
گفت اگر کارگاه یا کلاس هایی برای رفتار جرات مندانه و مردونه هست یا مهارت های ارتباطی باهم بریم. کسی تا حالا رفته میخوام بدونم واقعا موثره؟
[size=medium]تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی!
یکی دیروز و یکی فردا . [/size]
علاقه مندی ها (Bookmarks)