نقل قول نوشته اصلی توسط sanjab نمایش پست ها
دوست عزیز

من نظر شخصی خودم رو میگم امیدوارم منو ببخشید و ازش نکته مثبتی در جهت استقلال فکر خودتون برداشت کنید:

همینطور که پستاتون رو از اول میخوندم می دیدم چقدر نوشتین داداشم، بابام، خواهرش، داداشام و........

من نمی فهمم شما 2 نفر که اینقدر خانواده هاتون براتون در اولویت اول هستند و باهم نمی تونید کنار بیاد که دوتا حرف حسابی

بزنید بدون اینکه خانواده شما و یا خانواده ایشون درگیر ماجرا نشند و سیر تا پیازش رو نفهمند و اینقدر کودکانه باهم بحث

می کنید چرا ازدواج کردید؟

چه خصوصیات مثبتی ایشون داشتند که شما انتخابشون کردید؟
ایشون چه خصوصیاتی از شما رو ستایش می کنند و باعث شده شما رو انتخاب کنند؟

لطفا بیان کنید چه مدت طول کشید تا باهم آشنا شوید و عقد کنید؟ نحوه آشنایتون به چه صورت بود؟
اول ازهمه از لطفتون ممنونم که جئاب دادین.
بخدا از همون اول عقدمون من نمیخواستم هیشکی متوجه دعوامون بشه چون میدونم بعد مدتی میتونیم حلش کنیم و اینوسط خونواده اذیت میشن ولی این سری که باعث شد خونواده بفهمن مقصر خودش بود که با رفتارش کاری کرد خونواده ها بفهمن هرچند ازهمون اول همه چیو با خواهرش درمیون میذاشت عین یه بچه .هم خو.دش هم ابجیش معتقدن زن باید بگه چشم...برا همین باهم جورن و هم عقیدن.ظاهرن خواهرش زیاد دخالت منفی نداره و لی من قبول ندارم چون بین کلانش سوتی میده و از خواهرش حرف میزنه چیزی که مهمه اینکه رو زندگیمون تاثیر داره نظرات خواهرش و اینم خواهرشو خیلی خیلی دوس داره و بهش محبت میکنه طوری که علنن همشون میگن باید همسر نامزدم یعنی ممن فعلی!باید خیلی خوب باشم و ازم انتظار زیادی دارن اینکه همواره بهشون احترام بذارم و تابع رسمو رسوم اونا باشم نه خودمون چون من رفتم تو خوواده اونا!
مدت اشنایی تا عقدنمون تقریبا 7 یا هشت ماه شد...الان 1سال مشه که عقد کردیم....هم من هم ایشون یه سری خصوصیات ازهم دیدیم که بله رو گفتیم که بخدا اصلا الان حوصله نئشتنشون رو ندارم بعضی هاشون که قابل توصیف نیس..
الان چیزی که مهمه شرایط فعلیمونه و اینکه باید چیکار کنیم تو این شرایط؟؟؟؟