با سلام دوباره
خیلی افسرده و داغونم دیگه تحمل ندارم نه تحمل تبعیضای خانواده مو نه تحمل بی حوصلگی شوهرمو
دیروز با شوهرم رفته بودیم خونه شون که تو یه شهر دیگه س. تمام مدت داشت کارهای اونا رو انجام میداد یا آیفون تعمیر میکرد یا ماشین لباسشویی یا ... منم صبح تا عصر تنها توی خونه نشسته بودم لپ تاپمو نبرده بودم که کارهاامو انجام بدم خیلی حوصله م سر رفت دست آخر دیگه تحملم تموم شد رفتم به شوهرم تشر زدم پدرشوهرمم اونجا بود بعدم وسایلمو جمع کردم و بدون خداحافظی با خانواده ش اومدم تو ماشین.بعدشم راه افتادیم که بیایم تو ماشینم یه دعوای حسابی کردیم و من تا خود شهرمون گریه کردم شوهرم دیگه مثل روزای اول که من دعوا میکردم و اون صبوری میکرد من گریه میکردم و اون دلداری میداد نیست. منم دیگه تحمل ندارم دلم میخواد جدا شم ولی خانواده م پشتم نیستن هرچند خودم شاغلم و انقد حقوق میگیرم که راحت یه زندگی خوب راه بندازم ولی فقط بحث پول نیست میدونم که نمیتونم جدا شم یا لااقل الان نمیتونم.
دیگه حوصله ندارم هیچی آرومم نمیکنه فقط با کار خودمو سرگرم میکنم که برم خونه فقط بخوابم
دیگه توانی واسه درست کردن اوضاع ندارم و میدونم که درست نمیشه نه با ادامه دادن نه با جدایی
فکر میکنم افسرده شدم همیشه و همه جا دلم میخواد گریه کنم الانم که اینا رو مینویسم میخوام گریه کنم قرص ضد افسردگی میخورم ولی فایده نداره شوهرم خودش از داروخانه واسم خرید ولی حتی نپرسید که اینا چیه
حس میکنم به خاطر رفتارهای من خسته شده و دیگه من واسش اصلا مهم نیستم منم توان دوباره ساختن رو ندارم ودیگه اصلا زندگی واسم مهم نیست. خیلی دلم میخواد خودکشی کنم ولی نمیدونم چجوری![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)