سلام،دختری هستم ۲۷ ساله،مدت ۶ سال و ۷ ماه هست که عاشقانه‌ با یک پسری در ایران دوست هستم،رابطه ما از طرف ایشون شروع شد،و از اول ایشون بود که شدیدا به من علاقه داشت،ولی‌ بد از چندماه من رو هم به مرور به خودش علاقمند کرد،درین ۷ سال کوچکترین خطایی ازش سر نزده و همیشه عاشقانه دوستم داشته و البته من هم همینطور،رابطه جنسی‌ هم از ۱سال و خوردی بعداز شروع دوستیمون داشتیم که ازون نظر هم بسیار از هم راضی‌ هستیم،به معنا واقعی‌ نیمه گمشده هم بودیم،درین ۷ سال مشکلات خیلی‌ زیادی سر راهمون بوده که هر دوطرف همیشه مقاومت کردیم،خانواده ایشون با من هیچ مشکلی‌ ندران ولی‌ خانواده من با ایشون مشکل دارن،چون خانواده من وضع مالی خیلی‌ خوب و وجهه اجتمأعی خیلی‌ خوبی داره و ایشون فقط یک پسر معمولی‌ هست که یک مدرک لیسانس دارد و دیگر هیچ،چون هیچ راهی‌ واسه باهم بودن در ایران نداشتیم تصمیم گرفتیم از ایران بریم واسه اینکار چون من درسم زودتر تموم شد و زبانم بهتر بود زودتر کارم جور شد و الان مدت یک سال هست که در یکی‌ از کشورهای اروپا‌ای در حال خوندن کارشناسی ارشد هستم،این یک‌سال واسه من مس مرگ تدریجی‌ بوده،چون به شدت بهش عادت داشتم و دوری فیزیکیشو بیشتر از ۲هفته نمیتونستم طاقت بیارم،تا اومدن اون حداقل ۸،۹ ماه دیگه موند و من نمیدونم چیجوری می‌تونم دووم بیارم،با اینکه هرروز ساعت‌ها باهم صحبت می‌کنیم ولی‌ باز هم واسعم کافی‌ نیست،یکسری زمستان گذشته به ایران رفتم و مدت چندروز در کنار هم بودیم ولی‌ چون ترس از جدا شدن دوباره بود کوفتم شد،تابستان هم برای چند هفته به ایران میام ولی‌ باز هم میدونم که کفایت نمی‌کنه،از طرفی‌ من چه اون زمان که ایران بودم چه اینجا پسر‌های زیادی بودن که با شرایط خیلی‌ عالی‌ سعی‌ در برقراری ارتباط(چه دوستی‌ چه ازدواج) داشتند ولی‌ من هیچوقت حتا به هیچکدام فکر هم نمیکردم،ولی‌ اخیرا متوجه شدم که یکی‌ از همکلسیهأی اروپأیم که خیلی‌ هم مؤدبو با شخصیت هست بشدت به من علاقمند بوده،و مدت ۳ هفته که راجع‌به این موضوع باهام صحبت کرده و گفت که چون میدونستم دوست‌پسر داری بهت از اول نگفتم ولی‌ دیگه نتونستم طاقت بیارم،و من هم بهش جواب راد دادم،ولی‌ نمیدانام چرا از همون روز یه حسّ عجیبی‌ در من به وجود آماده،احساس می‌کنم به او علاقه دارم و از بودن در کنارش به هر بهانه لذت می‌برم،وقتی‌ با او هستم خیلی‌ خوشحالم و ذهنمو به خودش درگیر کرده،از طرفی‌ من به هیچوج حاضر نیستم از عشق خودم بگذارم چون اون تمام زندگیشو پای من گذشته و عاشقانه منو می‌پرسته و این کمال بی‌ معرفتی اگه بخوام ... و اینرو هم خوب میدونم که هیچکس در این دنیا به اندازه او(عشقم) نمیتونه دوسم داشته باشه نمیدونم حتا از فکر کردن به این موضوع هم عذاب می‌کشم ولی‌ متاسفانه دست خودم نیست،ما همکلاسی هستیم هرروز با هم خواه ناا خواه در ارتباطیم و من هرچقدر هم که سعی‌ در دوری از ایشون رو دارم باز نمی‌تونم،که البته مطمنم اگه عشق خودم در کنارم بود امکان نداشت چنین فکرهأی در سرم بیاد و همه این مسائل به خاطره دوری هست،این رو هم بگم مشکلی‌ که من با عشقم دارم بی‌ مسئولیتی و تنبلی ایشون هست وگرنه هیچ مشکله دیگی‌ ندارم و ۱۰۰ % همدیگرو قبول داریم،و متاسفانه احساس می‌کنم یمقدار از وابستگیم به عشقم از وقتی‌ سرکله این پسر پیدا شده کم شده،دیگه اونقدر که قبلان اذیت میشودم از دوریو این مسائل ، اذیت نمیشام،بنظرتون چیکار کنم؟؟راستشو بخواید به مرور که سنّم بالاتر رفته بیشتر نگران آیندم هستم،میترسم ازینکه با توجه به اینهمه مشکلاتی که جلوی پامون هست نتونه از پس ساختن یه زندگی‌ واسم بر بیاد