دوستای خوبم ممنونم. بخاطر مشغله کاری نتونستم زودتر بیام اینجا و کامنتهاتونو ببینم. واقعا این روزها حال خوبی ندارم وبیشتر از همه برای مادرم دلم می سوزه. من واقعا از مردهای عزیز دور و برم دلم گرفته. از پدرم از همسرم و حتی از برادرم. از همه کس هایی که من رو یک ابر انسان فرض کردند که می تونه از صبح تا شب بیرون از منزل کار کنه. مادر خوبی باشه و هیچی برای بچه اش کم نگذاره. همسر ایده الی باشه و همسرش آب تو دلش تکون نخوره.یه دختر خوب و حرف گوش کن برای مادر و پدرش باشه و در عین حال هرگز عصبی نشه. شکایت نکنه.مریض نشه و....
من می دونم مقصر خودمم که همیشه خواستم بهترین باشم. من می دونم که الان فقط خسته ام .
ولی خب در مورد نظرات شما عزیزان، اتفاقا داشتم تلاش می کردم پدر و همسرم رو بحال خودشون رها کنم. و داشت نتیجه هم می داد.جوری که همسرم بدون هیچ اصراری از سمت من خودش بعد از دوماه شیرینی گرفت و رفت منزل پدرم.من تلاش کردم که تا اونجا که ممکنه طرف هیچکدومشون رو نگیرم و خودمو کنار بکشم و فقط تا اونجا که تونستم با هر دو سمت همدلی کردم ولی!!! اگر من جای پدرم بودم هرگز یک طرفه به قاضی نمی رفتم. پدرم در ظاهر وقتی با کسی صحبت میکنه اونقدر رئوف و منطقی در مورد ازدواج دانشجویی و اینکه باید جوانها رو حمایت کرد برخورد میکنه که من باورم نمیشه اینها رو از ته دلش میگه. همونطو که به من در روز ازدواج با همسرم گفت خودتو آماده یک سری سختی ها کن ، به نظرم بیشتر باید خود پدرم آمادگی روحی برخورد با یک داماد دانشجو رو پیدا می کرد نه اینکه از اول زندگیمون با دادن یک سری امکانات به ما در مقابل توقع های بیجا از همسرم می داشت. واقعیتش اینه که پدرم هنوز هنوزه همسرم رو یه جوان کم سن وسال می بینه.(همونطور که من رو میبینه انگار نه انگار سی و دوسالمه.دکتر این مملکتم وکلی برو بیا دارم.تو خونه پدرم همون مهرو نه ساله هستم !)اگر چند در حرف اینطور نیست ولی در عمل واقعا پدرم خودخواهانه رفتار می کنه. پدرم انتظارش الان از همسرم اینه که بره به پاش بیفته و ازش عذرخواهی کنه.اصلا قبول نداره که همسرم با شیرینی و مسج و ... نشون بده از رقتارش پشیمونه.
دیشب همسرم به من گفت اگر پدرت زنگ زد من میرم وگرنه متاسفم. دوست دارم به من ارزش بگذارند. اگر واقعا حضور من براشون مهمه پدرت باید رسما منو دعوت کنه. اگر نه فقط می خوان پز داماد دکترشونو بدن من متاسفم!
من هم به مادرم گفتم مادر اگر شرایط اینطوریه که من میبینم. ما نیایم خیلی بهتره یا اینکه خودم تنها بیام. نه شما می تونی بابا رو راضی کنی. نه من می تونم مجددا با همسرم یه جنگ جهانی راه بیندازم. حالا این سری ما نباشیم اشکال نداره. مادرمنو میگی ! گفتند اگر همسرتو راضی کردی بیاد که هیچی وگرنه منم شما رو میذارم کنارو تا آخر عمرم اسمتونو نمیارمو شما میخواین منو به حد سکته برسونید!!!!!
فکر میکنم آخرش من به خاطر این خودخواهی های پدر و همسرم یا بمیرمیا اینکه زندگی داخلی ام با همسرم دچار مشکل حاد بشه و طلاق بگیرم. آخه وقتی هم که میخوایم بیخیال بشیم اطرافیانمون بیخیال نیستند ! مثلا این چه توقع بیخودیه که پدرم از همسرم داره؟ که هیچکدام از کارهای مثبتشو ندیده.فقط منتظر همسرم بره دستاشو ببوسه و بگه غلط کردم؟ آخه مگه بابای من خودش مقصر نیست؟ خودش تحریک نکرده همسرمو که عصبی اش کنه؟!
خیلی عصبی ام. مثلا خواستم بیخیال بشم.خواستم رها کنم این قضیه رو. دور باشم از این هیاهو! ولی مگه میزارن. خوبه مادرم دیده که لارنژیت گرفتم از فشار عصبی. چکار کنم؟







و شما میخواین منو به حد سکته برسونید!!!!!
یا اینکه زندگی داخلی ام با همسرم دچار مشکل حاد بشه و طلاق بگیرم. آخه وقتی هم که میخوایم بیخیال بشیم اطرافیانمون بیخیال نیستند ! مثلا این چه توقع بیخودیه که پدرم از همسرم داره؟ که هیچکدام از کارهای مثبتشو ندیده.فقط منتظر همسرم بره دستاشو ببوسه و بگه غلط کردم؟ آخه مگه بابای من خودش مقصر نیست؟ خودش تحریک نکرده همسرمو که عصبی اش کنه؟!

علاقه مندی ها (Bookmarks)