مرسی مریم جان
منم قصدم اینه که دیگه به خاط شدت هم حسیم با دیگران و استرس گرفتنم فعلا دست از خوندن مشکلات دیگران بردارم...
چشم از مشاور هم هر چی به ذهنم رسید رو همه رو میپرسم ...
فکر میکنید چیه که مثل تیکه ای از پازل از بین حرفهای من گم شده؟... نمیدونم منظورتون چیه؟...
بوده موارد خواستگارای قبلیم که بصورت خاص از اون ازدواج میترسیدم واسه همین اینو میگم که من از "این" ازدواج بطور خاص اصلا نمیترسم.
من "کلا" یه مقدار از ازدواج میترسم... اونم بیشتر بخاطر مقایسه شرایط خودم با مشکلات دیگران توی زندگیشونه و فکر میکنم اونا هم برای من اتفاق می افته و من در مقابلشون ناتوانم و شکست خواهم خورد... در صورتیکه میدونم اینقدرا هم بی دست و پا و ناتوان نیستم و بالاخره آدم چه ازدواج کنه چه نکنه مشکلاتی داره در زندگی که داره باهاشون دست و پنجه نرم میکنه و حل میکندشون... نمیدونم چرا میترسم مشکلات زندگی برای یه آدم متاهل خیلی بزرگتر و غیر قابل حلتر از مشکلات زندگی برای یه آدم مجرد باشه... اشتباه فکر میکنم؟...
قربونت برم مریم جان! من که گفتم نمیخوام به هیچ وجه این آقا رو تغییر بدم... اصلا نمیخوام چنین کاری کنم... اگه چنین فکری تو ذهنم بود خیلی ساده انگارانه تر با ویژگیهای ایشون مواجه میشدم...
عزیزم، چی باعث مبشه بگین که من قصد تغییرشو دارم انگار؟....