مرسی شیرین وsaharjavid جان دوستتون دارم-حتما شیرین جان
حالم بهتره خدا رو شکرهر وقت میخوام فکر کنم عمل توقف افکارو انجام میدم و میگم شب بهت فکر میکنم الان وقت ندارم
خودمو به بیخیالی میزنم میگم این تجربت میشه که چشاتو باز کنی تو زندگیت و آدما رو بشناسی
سعی میکنم توی خونه هم شاد باشم و بخندم تا مامانم ناراحت نشه -دیشب هم کلی جوک تعریف کردیما خندیدمآخه دیدم اگه اینجوری پیش برم هم خودمو داغون میکنم هم خانوادمو
دیگه مریضی مامانم و وضعیت روحی من و خستگی خانواده کاملا روحیه هممونو خراب کرده- کاش زودتر این وضیعت تغییر کنه
راستش وقتی میخوام خدا رو صدا بزنم یا روم نمیشه یا یکم شک دارم
هنوز نمازمو هم شروع نکردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/!!!!!!!!!!!!!!
البته هنوز وقتی میرم خونه و مامانمو میبینم یکم باز حالم گرفته میشه:(
بیخیال ارشدم شدم چون واقعا موقعیت خونه جوری نیس که بتونم بخونم و حواسم جم درس باشه
اگه میدونستم وضیعت خونه این مشیه اصلا ثبت نام نمیکردم!
راستش حرفای خانواده ام هم کمی روم تاثیر داشت از اینکه اون طرف اصلا بدرد من نمیخورد وموقعیت بهتر دارم - البته منکر این نمیشم که واقعا اشتباه کردم - البته اینم آرومم میکنه که شاید از گفتنم تکلیف خودم مشخص شد
دلم میخواد این وضیعتو تغییر بدم اما به کمک احتیاج دارم
دلم میخواد بشم همین دختر شاد و جذاب
فقط به کمک احتیاج دارم
فقط انگار یه ترسی دارم از روبرو شدن با اون خانواده
نمیدونم چرا تصور اینکه اگه جایی ببینمشون یا اونو با نامزدش ببینم نمیدونم چطوری برخورد کنم ؟؟؟؟!!!!!!
میدونم اگه ببینمشون ساکت و کم حرف میشمو یا اخم میکنم یا اصلا میگم خونه نیستم!!! چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟







-حتما شیرین جان
هر وقت میخوام فکر کنم عمل توقف افکارو انجام میدم و میگم شب بهت فکر میکنم الان وقت ندارم
آخه دیدم اگه اینجوری پیش برم هم خودمو داغون میکنم هم خانوادمو 



علاقه مندی ها (Bookmarks)