راستی منم کتابو درست کردم و دیروز بهشون دادم
(مرسی از ایده ت ، اومدی ایده، بگیری ایده دادی!!!)
اما وقتی داشت میخوند ، با هر صفحه اش من گریه میکردم(واقعا دست خودم نبود ، آخه ما خیلی سختی کشیدیم)، هرچند صفحه رو که میخوند یه نگاه پر از معنی بهم میکرد و تا تهش که خوند اول فقط سکوت
وای من دیگه به هق هق رسیده بودم
بعدش کلی باهام صحبت کرد !
فکر کنم بیشتر از ایشون واسه خودم جالب بود چون خیلی سبک شدم
خیلی خوب بود
دیروز از بهترین روزای زندگیم شد
بعدشم قدم زیر نم نم بارون تو تجریش
اگه بشه بعدا منم چند صفحه شو اینجا میذارم
اسم کتابچه من این بود : میدونی چرا عاشقتم؟
البته من بی مناسبت بهشون دادم
آخه من عین بچه هام
ذوق4 دارم زود یه کاری رو انجام بدم![]()







)
(واقعا دست خودم نبود ، آخه ما خیلی سختی کشیدیم)، هرچند صفحه رو که میخوند یه نگاه پر از معنی بهم میکرد و تا تهش که خوند اول فقط سکوت


پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)