من مقاومت نمیکنم

فقط میخوام راهکارایی که رفتم و بگم
بله این شعر همدم دوران کودکیم بود
ببین بی دل نمیدونم چطور بگم بهترین لذتی که تا حالا تو زندگیم بردم دو رکعت نماز صبح تو صبح بهاری بوده
یا عاشقانه ها و صحبت هام و نامه هام با خدا
خدا برای من وجود داره وجود عینی تو زندگیم
گفتم نمیتونم اعتقاداتمو اینجا بگم شاید خیلیها درک نکنن و اصلا فضا قابلیت بیان نداره


من واقعا دچار تعارض شدم چون ذهنم با واقعیات بیرونی متفاوته یعنی یه جور فکر میکنم و جور دیگه عمل
واقعا قصد ندارم خودمو توجیح کنم
من واقعا به استخاره هام عمل نمیکنم در عینی که بشون فکر میکنم
من واقعا دین زده نیستم در حالی که تو ذهنم هستم
من واقعا پیش مشاور ک میرفتم ریز ریز همه چیو میگفتم و اون رفتار منو تحلیل میکرد
مشکل اینه که بین رفتار من و اعمالم زمین تا آسمون تفاوته

پسرک خیلی به من کمک کرده تا عمر دارم مدیونشم . چیزیو به من داد که همیشه دنبالش بودم ...آرامش
میدونم کمکم میکنه و کنارم میمونه تا موفق باشم
اما من نمیخوام رابطه غلط داشته باشم
میترسم از رابطه با مرد .میترسم ازم سو استفاده شه و آسیب ببینم



من نمیخوام خودمو توجیح کنم اگه میخواستم خودمو توجیح کنم اینجا نبودم
میشستم خودمو توجیح میکردم و از خودم راضی میشدم و موفق و خودم خودمو تشویق میکردم

اینم یه تعارضه
ذهنم من قویه احساسم این ذهن قویو به کار میگیره در راه رسیدن به خواسته ها اگه این صحبت مدیر درسته پس چرا احساسم از رسیدن به خواسته هاش راضی نیست؟؟؟


جواب اینه که احساسم به خواسته هاش نمیرسه
من احساسم منطقم و خواسته هامو تو این 25 سال عمرم محدود کردم
محدود به خاطر اعتقاداتم
از این محدودیت راضیم از نظر عقلی و گاهی احساسی چون به وعده های الهی اعتقاد دارم
مشکلم راضی نبودن دروونمه و اینکه حس آرامش ندارم
و چرا من آرامشمو از یه رابطه به ظاهر غلط انقدر خوب تامین میشه؟



من حتی این سایتو گذاشتم کنار به راحتی حدود دو ماه حتی به ذهنمم نرسید بیام اینجا ( یعنی نمیخوام از آدمها اینجا تایید بگیرم برای شخصیت خودم که بخوام توجیح کنم شخصیتمو اینجا...قبلا فکر میکردم اینجام که تایید بگیرم )
من فقط میخوام فرایند ثباتم زودتر نتیجه بده
و به جواب سوالای ذهنم برسم
هر چند من اگه به عنوان یه فرد سوم به خودم جواب بدم همه جوابارو میدونم
اما به آرامش درونی نمیرسم

نقل قول نوشته اصلی توسط بی دل
و یک مسیر که میتونه تو رو وصل کنه به مبدا هستی. به همو که بهتر از پسرک و خواستگار و... میتونه بهت آرامش بده.

همین که الان اینجا هستی معنایش این است که پسرک هم برای تو کافی و کارساز نیست. معنایش این است که اینها قدرت سیراب کردن روح تو را و آرامشبخشی به تو را ندارند. دنبال دستاویزی در بیرون از خودت هستی در حالیکه شروع رسیدن به آرامش از درون تو است. و تو به نحوی لجبازانه اصرار داری که آنرا انکار کنی!



من اعتراف میکنم که به همه این حرفات اعتقاد قلبی دارم
اما متاسفانه تطبیق حقیقی تو زندگی من نداشته
یعنی من همیشه حس میکنم تو زندگیم یه چیزیو گم کردم و کم دارم
من آدمی نیستم که با هزار تا پسر رابطه داشته که الان بخوام این آرامشو از یه پسر بگیرم
حداقل 20 سال زندگیمو غرق معنویات بودم معنویاتی که عاشقانه بوده از همشون لذت بردم من عاشق نماز جمعه و روزه گرفتنم وقتی میگم عشق یعنی لذت بردم از تک تک لحظات شبهای قدر .

شایدم من توقعم از خدا زیادی بالا بوده
حرف من اینه من این راها رو رفتم (که یعنی زندگیم بوده) اما وقتی آرامشی ندیدم به تضاد رسیدم
من یه زمانی که از انزوای خودم بیرون اومدم و سعی کردم آرامشی که همیشه دنبالش بودم و بیرون از خودم و خدا پیدا کنم حدود 18 19 سالگی یکدفعه دیدم کلی آدم دورمه که آرامش دارن اما خدا رو اصلا نمیبینن
و به تعارض رسیدم و درگیرم با خودم و تو جیحات خودم