به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 22 شهریور 94 [ 13:11]
    تاریخ عضویت
    1391-8-11
    نوشته ها
    14
    امتیاز
    2,246
    سطح
    28
    Points: 2,246, Level: 28
    Level completed: 64%, Points required for next Level: 54
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    9

    تشکرشده 19 در 12 پست

    Rep Power
    0
    Array

    کم رویی و اضطراب شدید در موقعیت های اجتماعی

    با سلام خدمت شما دوستان عزیز،

    خوشحالم بعد از اینکه سالیان سال از این مشکلاتی که درون خودم دارم بالاخره عزمی رو پیدا کردم که بتونم بیام در این انجمن و اون نقص های بزرگی در رفتار خودم میبینم رو برای شما عزیزان بازگو کنم.

    ببینید دوستان قبل از هرچیز میخوام یه بیوگرافی مختصر از خودم ارائه بدم من 22 سالم هست و تازه لیسانسم رو تو رشته کارشناسی نرم افزار گرفتم. دوستان من خیلی مسائل و مشکلات دارم که یک عمر با من هستن و همیشه کیفیت زندگیم رو کاهش دادن. من از اضطراب اجتماعی رنج میبرم ولی نه در حد بسیار شدید همیشه از بچگی از دیدار با بقیه و یا مهمونی ها فرار میکردم هیچ وقت نتونستم با هیچ کس به اون صورت جدی ارتباط برقرار کنم به خدا دیگه دارم دیوونه میشم از این وضعیت زندگی هرجا که میرم مخصوصا اگه جمعیت زیاد باشه و من تو معرض دید قرار بگیرم به قدری ضربان قلبم میره بالا که میخوام سکته کنم و همینطور دستام یخ میکنه. حتی دانشگاه وقتی استاد ازم سوال میکرد بریده بریده جوبش رو میدادم بعد یه مشکل دیگه اینه که تن صدام هر دفعه یه مدل میشه و یه جور حالت ضایع شدن برام بوجود میاد طوری که اون لحظه دوست دارم بمیرم خدا شاهده بدجوری تو فشار این زندگی هستم یکبار برای درس شیوه رفتم ارائه بدم با جود اینکه از چندهفته جلوترش خودم رو آماده کردم برم اونحا و تو این مدت هم حسابی اضطرابم زیاد شده وقتی رفتم جلوی بچه ها که البته تعدادشون 5 نفر هم نبود کلی استرس گرفتم طوری که استاد دیگه فهمید و من هنوز حرف نزدم گفت بیا بشین که ابرومون رو بردی.

    باور کنید اصلا تو این دنیا زندگی نمیکنم روزی هزار بار آرزوی مرگ دارم از خدا و اگه جرات خودکشی داشتم و نمیترسم تا الان خودم رو خلاص کرده بودم. بخدا دیگه خسته شدم تو صحبت کردن با تلفن خیلی مشکل دارم بجز تعداد کمی از بچه های دانشگاه و یه نفر از فامیلمون تا حالا با کسی تلفنی صحبت نکردم همیشه زبونم بند میره بعضی جاها البته قبل از اینکه برم دانشگاه وضعیتم خیلی بحرانی بود ولی یه درصد کمی بهتر شدم ولی هنوز احساس میکنم اگه یه روز پدر و مادر عزیزم بالای سرم نباشن من حتما میمیرم هیچ کاری رو نمیتونم انجام بدم حتی رفتن به بیرون و خرید کردن بخاطر همین اضطراب لعنتی و وقتی تو اون موقعیت ها میرم نمیتونم درست صحبت کنم و دوست دارم زودتر این موقعیت ها رو ترک کنم. دوستان من با وجود اینکه علاقه زیادی به اجتماعی بودن و نشون دادن خودم تو جمع ها دارم ولی با این حال باید بزور تنها باشم تا اینکه فشاری بهم وارد نشه.

    من حتی اینقدر پست و ضعیفم که قدرت اینو ندارم که این مشکل و به کسی بگم البته گذشته از همه این حرفا دیگه خونوادم میدونن من دیگه چطور آدمی هستم و الان دیگه باهام کاری ندارن بعضی موقعها بهشون گفتم بابا تو رو خدا یه فکری برا من بکنید من چطوری میخوام بعدا تو یه اجتماع زندگی کنم میگن تو خودت نمیخوای باید بری بیرون خرید کنی تا عادت کنی ولی بخدا نمیتونم این راه حلش نیست یه چندبار رفتم بدجور حالم گرفته شد و خاطره بدی دارم. کلا از زندگی فقط نفس کشیدن برام مونده همین و اینکه صبح تا شب بخورم و بخوابم و همین وضعیت لعنتی ادامه داره. باید بگم که وضعیت مالیمون هم زیاد خوب نیست و بزور مادرم نون شبمون رو در میاره همه اینا تو روحیم تاثیر داشته از بچگی. مادرم مشکلات زیادی رو داره و یکسری بیماری های جسمی خرج زندگی رو دوشش هست هر روز دعوا و هزارتا مشکل که شما فکرش رو بکنید با پدرم یا برادرم داریم طوری که بعضی موقع ها اینقدر بغض گلوم رو میگیره که چرا من باید تو این دنیا عذاب بکشم. من یه آدمی هستم دوست ندارم هیچ کسی ازم دلخور بشه حتی بارها از طرف بچه های دانشگاه اون اوایل و دبیرستان به پایین مسخره شدم همه میگفتن تو یه منگل هستی و بی عرضه و هیچکاری و من در جوابشون فقط خوندم رو از تو نابود میکردم. خیلی اوضام خرابه دوستان باور کنید الان با دو نفر که یه سالی میشه که دوست هستم از طریق اینترنت و ما اینقدر با هم صمیمی شدیم که حد نداشت اما اونا اصرار میکردن بیا تهران یه روز که از نزدیک ببینیمت ولی من همیشه با آوردن دلایل از رفتن فرار میکردم میدونید چون بخاطر اینکه این اضطراب شدید همه کارام رو مختل کرده تا سر کوچمون که میرم بخوام با کسی صحبت کنم حالم بد میشه چه برسه مسافرت تو یه شهر غریب با اینکه خیلی دوست دارم خودم برم بیام و این مشکل رو حل کنم و ناتوانم و هیچ کاری از دستم بر نمیاد. همین چندروز پیش برای آخرین بار بهم گفتن باید دیگه این دفعه بیای وگه نه دیگه ارتباطی با هم نخواهیم داشت بخدا میخواستم خودکشی دیگه نتونستم برم تهران و اون رابطه خوب دوستی که داشتیم پرید. البته در اون حدی نبودن که من بتونم راحت این مشکل رو بهشون بگم چون نمیفهمیدن و میگفتن تو دیوانه ای و از این حرفا و خلاصه هیچ تاثیری نداشت. خیلی حسه بدیه دوستی که مدت زیادیه باهاش در ارتباطی هر روز البته بصورت اینترنتی رو از دست بدی. البته چندین بار هم بهم زنگ زدن ولی من پشت تلفن هول شدم و یه جوری مکالمه رو تموم کردم که خیلی ناجور هم شد.

    خواهش میکنم از شما دوستان عزیز کمکم کنید من دیگه چیزی تا مرگ فاصله ندارم از این اضطراب کوفتی و به طبعش کم رویی آخرش میمیرم نمیخوام خجالت بکشم و کم رو باشم. دوست دارم یه آدم اجتماعی با مهارت های عالی گفتاری باشم و همینطور با هر کس متناسب خودش بتونم حرف بزنم نه اینکه مثل الان از همه برسم و تو سری بخورم. دوستان این مشکل به حدی برام جدی شده که حتی به طرف مقابل نمیتونم نه بگم تو تلفن که نگید میگم با کسی زیاد صحبت ندارم فقط با دوستام اونا هم اگه بگن باید پروژه منو انجام بدی چون ترس میاد سراغم مجبورم بگم آره و مشکلی نیست. من متاسفانه اگه کسی حقم رو هم بخوره با وجود اینکه از تو عذاب میکشم ولی چون نمیتونم صحبت کنم باید از طرف تشکر هم بکنم تازه که بهش برنخوره.

    دیگه فکر کنم خودتون در جریان قرار گرفتید که چقدر وضعیتم داغونه تو رو خدا اسم روانپزشک و روانشناس و اینا رو هم نیارید چون در درجه اول ما تو یه شهرستان کوچیک هستیم که دکتر عمومیش هم چیزی نمیفهمه و بعد اینکه من تو صحبت کردن با کسی راحت نیستم و همینطور تو خیلی از مطالب اینترنتی خوندم که اضطراب اجتماعی با رواندرمانی نمیشه کامل برطرفش کرد و این تا آخر عمر گاهی باقی میمونه با آدم فقط یه سری داروها گویا هست که البته منم تصمیم ندارم بخورم مثل سرترالین که میگن تا وقتی که بخوری حالت خوبه و وقتی بری تو موقعیت های اجتماعی حالت بد نمیشه مثل اینکه تو خونه نشستی ولی وقتی بزاری کنار دوباره اون ترس لعنتی میاد سراغت و بیچارت میکنه.

    در مورد تلفن زدن هم یه چندتا مورد رو بگم که تا حالا به اعضای خونواده و یه نفر از فامیل که دو سال از من سنش کمتره شخصا به کسی زنگ نزدم میدونم این خیلی وحشتناکه ولی خب چکار میشه کرد دوست ندارم اون استرس بیاد و خجالتم معلوم بشه. نمیتونم محکم صحبت کنم اگه هم زیاد تلاش کنم و تمرکز بدم رو این مسئله نتیجه عکس میده. آخرش هم پشت تلفن ذهنم بپره مجبور بشم هذیون بگم یا سکوت کنم که آخرش هم طرف میفهمه و هیچی دیگه. تا حالا هم بقیه بهم زنگ زدن از بچه های دانشگاه که البته تو صحبت کردن با اونها نسبتا راحتم و مشکلی نیست و خیلی خوب و راحت حرف میزنیم ولی اگه چیزی ازم بخوان نمیتونم نه بیارم همین. تلفنمم گذاشتم رو حالت سایلنت چون از اینکه صداش جلوی بقیه در بیاد وحشت دارم. اینا مشکلا رو هم کم و بیش دارم: صحبت کردن با یه نفر بصورت تلفنی در جلوی جمع دیگه اون طرف رو نمیشناسن و یا غذا خوردن با کسایی که زیاد نمیشناسمشون. کلا مشکل اول و اصلیم همون صحبت کردنه و بعضی موقعها که حرف میزنم میبینم تن صدام عوض شده خودمم این مسئله رو فهمیدم. تو صحبت کردن خیلی وقتها حتی با بهترین دوست دانشگاه بصورت تلفنی ذهنم قفل کرده و اون چیزایی رو هم که میخوام بگم بهش یادم میره اینه که مجبوریم خداحافظی کنیم و اگه بعدش دوباره به ذهنم بیاد جرات نمیکنم به دوستم زنگ بزنم. شاید تعجب کنید ولی بعضی موقع ها تو جواب احوال پرسی و اینا هم چرت و پرت تحویل میدم اون لحظه میخواد قلبم بزنه بیرون از بدنم.

    خب این فعلا یه درصد زیادی از مسائل بود که خدا رو شکر به ذهنم رسید و براتون بازگو کرد اگه بازم تونستم و حالم خوب بود و بدور از استرس باقی چیزا رو هم براتون توضیح میدم.

    دوستان فقط عاجزانه ازتون تقاضای راهنمایی دارم لطفا کمکم کنید این وضعیت آخرش منو به کشتن میده به هر حال الان اینقدر دارم عذاب میکشم وای به حال اینکه یک روز بخوام مستقل زندگی کنم تکلیفم چیه از سر کار رفتن هم وحشت دارم و همینطور کارایی که ارتباط زیادی با دیگران احتیاج داشته باشه.

    ممنون از همه عزیزان....


    راستی این نکته خیلی مهم رو هم بگم پدرمم تا حد زیادی این مشکلات رو داره ولی اون هیچ وقت خودش اعتراف نکرده و نخواهد کرد مثلا هیچ وقت تلفنش رو جواب نمیده یا بعضی جاها هول میشه و جمع مهمونی ها رو فرار میکنه. ولی من یه مقدار باز از اون بهترم. وقتی فهمیدم بصورت ژنتیکی گرفتار این مشکل شدم بیشتر عذاب کشیدم چون نقصی که ذاتی بوجود بیاد عمرا بشه درستش کرد خیلی ها هم نظرشون اینه. پس با این حساب اگه این مشکل من کامل درمان نمیشه بی بربرگرد بهم بگید این جمله ها رو هزار بار شنیدم که میگن برو اعتماد به نفست رو زیاد کن یا توکل بر خدا و ... اینا ببینید منطقی حساب کنیم تلقینه حالا نمیدونم کارشناسان اهل فن بهتر خودشون میدونن

  2. 3 کاربر از پست مفید ali1369 تشکرکرده اند .

    ali1369 (پنجشنبه 11 آبان 91), moustafa (سه شنبه 07 آبان 92), Parsa-MB (پنجشنبه 12 آذر 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 25
    آخرين نوشته: سه شنبه 23 آبان 96, 15:00
  2. چطور معیارام رو بهینه کنم از وضعیت سطحی به وضعیت عمقی
    توسط poorhashem در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 13 دی 91, 00:18

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 04:26 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.