به نام خدا
سلام ،
صبح از خواب بلند میشیم بی رمق و بی احساس حتی بعضی هامون درون مایه ای از نا امیدی رو داریم تجربه می کنیم یادمون میره رختمون رو جمع کنیم حال صبحونه خوردن رو هم که نداریم میریم جلوی آینه و نگاهی به چهره ی پکیده و در هم و برهممون میندازیم و سرسری یه دستی به سر و صورت میکشیم و میزنیم بیرون میام تاکسی بگیریم راستی بازم یادمون رفت وقتی از در میایم بیرون بسم الله بگیم !!!! سوار تاکسی میشیم تا برسیم به محل کار یا دانشگاه یا هر جای دیگه ای اما بازم یادمون میره به راننده و بقیه سرنشینها یه سلام درست و حسابی بدیم !!! چشممون رو از پنجره ی ماشین به بیرون انداختیم و داریم مردم رو نگاه میکنیم با تمام مشکلات و بدبختی هاشون ولی اصلا حواسمون نیست که فقط داریم نگاه می کنیم ! میرسیم به محل کارمون و میریم سر اصل مطلب و تند و تند از مشکلات و گرفتاریهامون می نالیم و اصلا یادمون میره که خود این همکارها هزار تا مشکل دارند و ما بدون اینکه برای مشکلات اونها کاری بکنیم تازه داریم یه باری هم به دوششون اضافه می کنیم و اونها هم همینطور با ما !!! اونقدر عصبی هستیم که خدا حدا می کنیم که زودتر غروب بشه و از این کشتارگاه فرار کنیم و بیایم خونه ! بالاخره موعد مقرر فرا میرسه و میایم خونه ولی اونقدر خسته و عصبی هستیم که حال حرف زدن یا حتی حرف شنیدن رو هم نداریم در حالی که خانواده و اطافیان از ما انتظاراتی دارند و اصلا نمی دونند که چه مسائلی بر ما گذشته ولی ما هم دنبال یه کیسه بکس میگردیم تا انقاممون رو ازش بگیریم و اینجا بیچاره خانواده ی ما که نزدیک ترین کیسه بکس های ما هستند !!! خونه هم برات جای امنی نیست و با عصبانیت میزنی بیرون و میری پارک و انتظار شب رو میکشی تا کفه ی مرگت رو بذاری و فردا هم روز از نو روزی از نو !!!
به کجا چنین شتابان ...![]()








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)