دوست عزیز از اینکه وقت گذاشتی و راهنماییم کردی ممنونم.
آزرمیدخت عزیز پسرداییم بارها و بارها هم به خودم گفته هم زمانی که حضور نداشته ام به خانواده ام گفته که من منطقی و مثبت اندیش و عاقلم .گفته که من کجا و خواهرم کجا؟گفته که خواهرم افسرده ست و بدبین و ... که اینا خیلی بده .به من میگفت یه فکری براش بکن وگرنه باید بستریش کنین!برای همین هر زمان مطلبی بوده بدون تعارف واقعیتش رو بهم گفته و گفته که چون آدم منطقی و مثبتی هستی اینو میگم.
اون کلا آدم رک و بی تعارفیه.هیچوقت نمیذاره حرفی تو دلش بمونه و عقده بشه براش.
یعنی گفتن اینکه اختلاف سنی مون باعث این موضوع شده براش سخت تر از اینه که بگه ذهنم نمیتونه بپذیره با شما روابط عاشقانه داشته باشم و از این کار خجالت میکشم؟!در حالیکه اختلاف سنی رو من خودم میدونستم و یه واقعیته و احتمالش رو میدادم که بیان کنه اما احتمال اینه از این روابط خصوصی صحبت کنه اصلا.
هر چی فکر میکنم با شناختی که ازش دارم اگر سن انقدر براش مهم بود حتما حتما همون اول بهم میگفت.حتی قسم دادم دلیل اصلیش رو بهم بگه ناراحت نمیشم.
خودم چون فکر میکردم علت اصلی همون اختلاف سنی مون باشه حتی یه بار گفتم "من چون تو رو استثنا دیدم فکر استثنایی کردم و چون خیلی با دیگران فرق داری فکر کردم معیارهات هم با دیگران فرق داره و مسائلی که برا خیلیها مهمه ممکنه برا تو مهم نباشه برای همین اختلاف سنی مون رو در نظر نگرفتم چون واقعا در مورد تو احساسش نمیکنم" که در جوابم گفت" حالا هی لغت لعنتی شناسنامه رو تو سرمون نکوب. اصلا اگه به بزرگی باشه کسی از من بزرگتر نیست".
حالا خواهرم میگه چون تو رو خیلی قبول دارم و بهت اعتماد دارم چون تو پسردایی رو دوست داری و تاییدش میکن پس منم با خیال راحت قبولش میکنم!
خدا کنه هیچکس مثل من گرفتار نشه.
چرا باید بعد از 35 سال زندگی من به کسی علاقمند بشم که اینجوری جلوم بن بست بشه؟
و چرا چون من قبولش دارم خواهرم قبولش داره؟
دوست عزیز میدونی اینکه میگی هرچه زودتر احساست رو تغییر بده یعنی چی؟
ای کاش یه غریبه بود یا حداقل کسی بود که اگر منو نمیخواست میرفت دنبال کارش و منم نه می دیدمش نه اون منو می دید اما با این وضع؟
اون بیاد و بره و بشینه تو خونه مون و من هستم و علاقه ام ؟آرزوهام؟درد دلهامون که بهم گفتیم؟خاطراتم؟
با هم خندیدیم؟
حالا چون خودم مسئول مخارج خونه هم هستم باید کت و شلوار و حلقه دامادی و ... هم بخرم در حالیکه تا حالا فکر میکردم اینارو میریم با هم می خریم برا کسی که قراره همسرم باشه اما حالا تمام این کارا رو بکنم اما ...
به خدا به پیغمبر من به ازدواج خواهرم حسادت نمیکنم از اینکه کسی که ارزوم بوده رو از دست میدم ناراحتم و عذاب میکشم.اگه هر کسی غیر از پسر داییم بود من چیزی هم نذر میکردم خواهرم بره سر زندگیش اما تو این مورد چکار کنم؟
با یه روحانی که تو اداره مونه صحبت کردم میگه" خواهرم این یه امتحان الهیه اونم یه امتحان خیلی خیلی سخت و مهم.باید تحمل کنی و ببینی و فراموش کنی تا خدا چیزی بهت بده که حد و حساب نداره"
هم به اون گفتم هم به خواهرم نمیتونم نمیتونم نمیتونم
گفتم نمیتونم شاد باشم و خوشحال
نمیتونم برعکس باطنم عمل کنم.نمیتونم تظاهر کنم به اینکه خوشحالم و هیچی نشده
البته میتونم اما نتیجه اش میشه اینکه خفه بشم و دق کنم چون عادت ندارم برخلاف درون و باطنم رفتار کنم.عادت به ریا ندارم.
بهشون گفتم به اندازه اختیاری که خدا به خودم داده توبه میکنم دیگه مهر کسی رو تو دلم جا ندم و مهر هیچکسو قبول نکنم میمونه سهم تقدیر و اراده خدا ....به اراده خودم که دیگه تموم شد
از طرفی از خدا میخوام قسمت خودم باشه و اگه نباشه ترجیح میدم خواهرم باشه تا کس دیگه.
از طرف دیگه اگه خواهرم باشه موقعیت خودم رو چکار کنم؟
اگر به خاطر من خواهرم جواب رد بده یا اون کنار بکشه با عذاب وجدانم چه کار کنم؟
اون گفته تنها در صورتی اینکارو میکنم که تو راضی باضی اگه نباشی نمیذارم اتفاقی بیوفته.
کی میتونه منو درک کنه؟
تو رو خدا کسی هست تو موقعیت من گیر افتاده باشه؟
نگید درکت میکنیم که میدونم درک نمیکنید چون گفتنش ساده ست تا وقتی جای من نباشید نمیتونید درکم کنید
باشه خودمو میزنم به اون راه تا 35 سال دیگه البته اگه این همه سال دیگه خدا بهم عمر بده
کاش میشد با یه اتفاق ساده مثل یه تصادف یا ایست قلبی از این دنیا برم چون کار دیگه گناهه خودم بکنم .
هرچند توشه کافی ندارم برا اون دنیا اما دیگه دلخوشی ندارم ادامه بدم








علاقه مندی ها (Bookmarks)