در تاپيكهاي قبلي درباره ي وضعيتمون گفته بودم.

خسته ام خيلي خسته.

بريدم و داغونم.

ديگه داره سنم ميره بالا .از وقتي كه ازدواج كردم خوشي نديدم.همش بي پولي و بدبختي بوده.

شوهرم هم اونطور كه بايد و شايد تلاش نكرد براي وضعيت مالي زندگيمون.

هر چي كه به نظرش راحتتره انجام ميده.

اخه تا كي من بايد صبر كنم.

ديگه خسته شدم.نه خانواده ي همسر خوبي دارم و نه هيچ اميدي به پيشرفت در اينده .

نه همسرم شغل درستي داره و من كه بيكارم.

چه كار كنم؟جديدا هر چه قدر كه به اوضاع زندگيم دقيق تر ميشم شوهرم رو بيشتر مقصر ميبينم.

اونطور كه بايد و شايد تلاش نكرده براي زندگيمون و فقط من توي اين چند سال ازدواج ،هميشه حسرت همه چيز به دلم مونده.

سن من ديگه داره ميره بالا و هنوز بچه اي نداريم و اين خيلي بده اونطوري كه داره پيش ميره ما هميشه بدبخت ميمونيم و حسرت به دل خواهيم مرد.
اميدم رو از دست دادم و هيچ اثري از پيشرفت در زندگيم نميبينم

شما جاي من بوديد چه كار ميكرديد.؟

تا كي صبر كنم؟ميترسم روزي برسه كه پشيمون بشم از اينهمه صبر و ديگه دير شده باشه.

خسته شدم از اينكه اينقدر قانع و صبور بودم و هميشه سعي كردم كه كاري كنم كه شوهرم ناراحت نباشه ولي خودم چي ؟
حيف از اين عمر تلف شده.

من از اينده نااميدم
خيلي