سلام چندوقتیه که باسایت اشناهستم وتقریباتمام مطالبش رودرباره ازدواج واشنایی اینترنتی خوندم ولی حالاخودم دچارمشکل وسردرگمی شده امحدوداشش ماه پیش بااقایی ازطریق نت اشناشدم که پنج سال ازمن بزرگترهستند ازهمان اول قصدمان ازدواج بودحدودسه ماه ازطریق نت باهم درارتباط بودیم ولی بعدازان باتوجه به مشخصاتی که ازخودشان دادندمن شماره تلفن دادم ودرعرض یک ماه دویاسه بارتلفنی باهم حرف زدیم بعدچهارماه همدیگررادیدیم بعدبلافاصله خانواده هارادرجریان این اشنایی گذاشتیم یک روزبعداشنایی ما،به گفته این اقاخانواده ایشون به مسافرت رفتندوحدودپانزده روزبعدبرگشتندومادرایشون بامادرمن تماس گرفتندتااجازه اشنایی وخواستگاری بگیرندولی الان یک وماه ونیم که هی امروزوفردامیکنندوتاریخ تعیین میکنندکه باخانواده تاتاریخ فلان خدمت میرسیم وبعدازان تاریخ مهمان امدن ومهمان رفتن رابه عنوان دلیل موجهی برای خودبیان میکنند حالامن هم سردرگم مانده ام ایااعتمادکنم وحرفهایشان راقبول کنم طوری که شب وروزم گریه شده وفکرای عجیب وغریب به سراغم می ایدخدایااخراین ماجراچه میشود؟ایاواقعاقصدازدواج دارند؟نکندبااحساساتم بازی کنند؟و...تاحالابه هیچ کس درباره ازدواج فکرنکرده بودم واولین باریه که بطورجدی به ازدواج فکرمیکنم درضمن وقتی حرف میزنیم گفته های من رااین اقاطوردیگربرداشت میکنندکه همین هم باعث بحث میشودوطوری که ناراحتی پیش می ایدبرای مثال دیشب به ایشون گفتم که دوست دارم همیشه باهام صادق باشی واین باعث شدکه ناراحت بشندوبگندمگه دروغ گفتم که این حرف روبهم میزنی
حالاهم نمیدونم چی میشه ایاهمچنان ناراحتندیانه؟
راستی دیروزم بهم گفتندکه حدودده یاپانزده روزمسافرت میرندونیستندحالاچیکارکنم؟
خواهشاراهنمایی ام کنیددارم دیوونه میشم







حدوداشش ماه پیش بااقایی ازطریق نت اشناشدم که پنج سال ازمن بزرگترهستند ازهمان اول قصدمان ازدواج بودحدودسه ماه ازطریق نت باهم درارتباط بودیم ولی بعدازان باتوجه به مشخصاتی که ازخودشان دادندمن شماره تلفن دادم ودرعرض یک ماه دویاسه بارتلفنی باهم حرف زدیم بعدچهارماه همدیگررادیدیم بعدبلافاصله خانواده هارادرجریان این اشنایی گذاشتیم یک روزبعداشنایی ما،به گفته این اقاخانواده ایشون به مسافرت رفتندوحدودپانزده روزبعدبرگشتندومادرایشون بامادرمن تماس گرفتندتااجازه اشنایی وخواستگاری بگیرندولی الان یک وماه ونیم که هی امروزوفردامیکنندوتاریخ تعیین میکنندکه باخانواده تاتاریخ فلان خدمت میرسیم وبعدازان تاریخ مهمان امدن ومهمان رفتن رابه عنوان دلیل موجهی برای خودبیان میکنند حالامن هم سردرگم مانده ام ایااعتمادکنم وحرفهایشان راقبول کنم طوری که شب وروزم گریه شده وفکرای عجیب وغریب به سراغم می ایدخدایااخراین ماجراچه میشود؟ایاواقعاقصدازدواج دارند؟نکندبااحساساتم بازی کنند؟و...تاحالابه هیچ کس درباره ازدواج فکرنکرده بودم واولین باریه که بطورجدی به ازدواج فکرمیکنم درضمن وقتی حرف میزنیم گفته های من رااین اقاطوردیگربرداشت میکنندکه همین هم باعث بحث میشودوطوری که ناراحتی پیش می ایدبرای مثال دیشب به ایشون گفتم که دوست دارم همیشه باهام صادق باشی واین باعث شدکه ناراحت بشندوبگندمگه دروغ گفتم که این حرف روبهم میزنی
دارم دیوونه میشم

علاقه مندی ها (Bookmarks)