نه بابای من حرف کسی رو گوش نمی کنه فقط حرف حرف خودشه و خیلی زود عصبانی میشه البته هیچکدومم در قید حیات نیستن
چون خواهرا وبرادرم با غریبه وصلت کردن حالا بابام میگه من اصلا دوست ندارم با فامیل وصلت کنم و از این بهانه ها....میگه فامیل به ادم ضربه میزنن
پدرشوهرم چون قاضی بوده و در حال حاضر وکالت میکنه خیلی منطقیه عادلانه قضاوت میکنه تو اتفاقایی که بین منو نامزدم افتاده بود هم اونو راهنمایی کرد هم منو یعنی اشتباهات وکوتاهی های پسرشونم قبول کرد
یه بار بعد از اتفاقایی که برای منو نامزدم افتاد نامزدم به من گفت میترا میتونی زن مطیعی باشی یعنی تو زندگی در تمام کارا با من مشورت کنی هیچ کاری رو بدون هماهنگی من انجام ندی حتی دعوت مهمون البته ادم دیکتاتوری نیست میگه من دوست دارم زندگیم قانون داشته باشه ولی من اون موقع لج کردم گفتم نه ولی بعدش که فکر کردم دیدم چیزبدی نمیگه میگفت اگر تو اینجوری باشی زندگی رو برات گلستان میکنم باباشم همیشه به من میگه برای خوشبختی هردوتاتون در اطاعت شوهرت باش
حالا شاید برم باپدرشوهرم صحبت کنم که حداقل بدونه اصل قضیه چیه ولی نمیدونم چی بگم
بچه ها خواهش میکنم راهنمایی کنید شدیدا دودل شدم نمی تونم تصمیم بگیرم البته تو اخرین باری که اومدن خونمون تصمیم براین شد که هر وقت باباش از مسافرت اومد خودش بره برای طلاقمون اقدام کنه خیلی ناراحتم از اینکه نمی تونم شرایط رو تغییر بدم
به نامزدم گفتم حالا که خانواده ی من مخالفت میکنن بیا طلاق بگیریم یکی دوسال دیگه که آبا از آسیاب افتاد دوباره بیا چون من نمی تونم تورو فراموش کنم میدونم اونم نمی تونه ولی نمیگه که من اذیت نشم ولی اون میگه دیگه نمیشه دید خانواده ها بهم بد میشه دیگه خانواده ی من نمیذارن من بیام جلو









علاقه مندی ها (Bookmarks)