سلام به همه دوستان عزیزم.
بالاخره پنج شنبه اومدن خواستگاریم... بماند بعد از اینکه به خانوادم جریانو گفت چقدر خانوادم ناراحت شدن نه بخاطر بیماری بخاطر اینکه این پسر انقدر خوبه و حیف که مشکل پیداکرده و زندگی باهاش سخت میشه.
بعد از اینکه رفتن تا ساعت 3 شب حرف زدیم خانوادگی و من اروم و بی صدا گریه کردم و دم نزدم...تا یک روز گذشت...
تصمیمو گرفتم و جواب منفی دادم و بهش گفتم شاید شما منو خوشبخت کنید با تمام امکاناتی که در اختیارم میذاری اما من نمی تونم ضمانت کنم 2 سال دیگه منم سالم باشم و شمارو خوشبخت کنم...
خیلی سخته خیلی برام دردناک بود...![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)