چرا آقا امید. خواستگار داشتم. ولی من دلم نمی خواست ازدواج کنم. یعنی کلا شخصیتم یه جوریه که از ازدواج فراریم. خب نمی شه بگم کلا نمی خوام ازدواج کنم. مثلا هر از گاهی دلم می خواد. بعد دوباره پشیمون می شم و تصمیم می گیرم ازدواج نکنم. خب اوایل رابطه ام با این پسر هی حسی ته دلم می خواست که اون همسر آیندم باشه. با وجودی که اون پسر از اول هم به من گفته بود که رابطه ما نباید به این چیزها کشیده بشه. ولی دله دیگه. چی میشه کرد. بعد از این که دیگه ناامید شده بودم ازش، یعنی وقتی بهم ماجرای اون دخترو گفت (با این که هنوز ته دلم امید داشتم که با اون دختر ازدواج نمی کنه) اما اکثرا سعی داشتم به خودم تلقین کنم که دیگه خیالاتم محاله و به خواستم نمی رسم. خب یه جورایی باز نسبت به ازدواج سرد شدم. الانم سردم.
احساس من به ازدواج خیلی پیچیده اس. نمی تونم دقیقا توضیح بدم.
البته اینم بگم که من درگیر درس بودم و حتی اگه این حسم به دوستم نبود، هیچوقت تا درسم تموم نمی شد سمت ازدواج نمی رفتم.
یعنی این طور نیست که فکر کنید من به خاطر اون از موقعیت هام گذشتم که در آینده بخوام خودمو سرزنش کنم. نه اینطور نبود. چه با دوستم بودم چه نبودم، تا الان ازدواج نمی کردم.
مهمترین و سر سخت ترین خواستگارم هم همون پسری بود که تو دانشگاه پارسال بهم پیشنهاد داد. خب یه مدت درگیرش شدم. هم شرایطشو بررسی کردم، هم برای فرار از عشقی بود که به این دوستم داشتم. اما بعد از مدتی که گذشت دیدم دیگه نمیشه. درسته احساسی که به دوستم داشتم هم بی تآثیر نبود تو اتمام رابطه ام با اون پسر، اما پشیمون نیستم. من با اون پسر نمی تونستم خوشبخت بشم و خوشحالم که تموم شد.
نمی دونم تونستم جواب سوالتونو بدم یا نه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)