به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 24

Threaded View

  1. #1
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 دی 02 [ 10:23]
    تاریخ عضویت
    1391-5-02
    نوشته ها
    1,285
    امتیاز
    24,091
    سطح
    94
    Points: 24,091, Level: 94
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 259
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocialVeteranOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    3,681

    تشکرشده 4,954 در 1,249 پست

    Rep Power
    225
    Array

    خیلی دلم گرفته دلتنگ خانواده و شهرم هستم

    سلام

    دو سه روز هست که خیلی دلم گرفته.من از اول عمرم به شدت درس خوندم علتش شاید یک مقدار به خاطر علاقه بود شاید مقداری به خاطر پشتکار بیش از حد که ظاهرا وراثتی هست و تو فامیل مادریم من و سه نفر دیگه این مدلی هستیم وقتی درس نمیخونیم احساس پوچی میکنیم.

    تا یه جاهایی در مورد درس موفق بودم.پشت هیچ کنکوری نموندم وهمه رو دفعه اول پذیرفته شدم تا اینکه دانشجوی دکترا در رشته خودم شدم.البته بگم که بیست ویک سالم که بود ازدواج کردم.بعد از قبولی دکتری برای شهر خودم درخواست بورس کردم که ازش استقبال شد و به مراحل پایانی رسید که یک گام مونده به انتها در کمال ناجوانمردی کسی که سفارش شده بود رو جای من گذاشتن.کسی که قبلا پروندش رد شده بود و یکدفعه با پارتی بازی رو شد.

    اون موقع دقیقا ابتدای زمان بارداری من بود و فقط سعی کردم فراموش کنم و به آرامش برسم ولی خیلی سخت بود بعدش یک تصادف شدید داشتیم که تازه به پوچی دنیا و بی اهمیت بودن شغل و بقیه چیزها پی بردم و پذیرش اون شکست برام کمی آسون شد بعدش بورس یک دانشگاه دیگه شدم شهر کوچکتر از شهر خودم و دور از شهر خودم.

    همسرم شغلی مشابه شغل خودش اینجا پیدا کرد و به این شهر اومدیم (البته همه این مراحل با همفکری انجام شد) و باید بگم که با همسرم تفاهم زیادی دارم و تصمیمات رو با هم میگیریم.

    چند وقته که فارغ التحصیل شدم و به زودی باید شروع به کار کنم

    چند روز پیش به دانشگاه رفتم کسانی که اینجا کار میکنن زیاد از امکاناتش راضی نبودن و یه مقدار این موضوع نا امیدم کرد از طرفی مادرم پوکی استخوان گرفته و جند مریضی این مدلی که توانایی حرکتیش کم شده و من هم که دور هستم و هیچ کاری نمیتونم بکنم.احساس میکنم اینها علایم پیری اطرافیانم هست و من دارم ذره ذره اونها رو از دست میدم بدون اینکه کنارشون باشم یا کوچکترین کاری برشون انجام بدم.

    دلتنگ شهرم و خانوادم هستم.همسرم رو نمیتونم تنها بذارم و یه مدت برم چون خانواده اون هم اینجا نیستن و بهش سخت میگذره.شرایط شغلی همسرم هم طوریه که نمیتونه زیاد به مرخصی بره.

    به گذشته نگاه میکنم میبینم حتی مادر چندان خوبی هم نبودم همش سر درسم بودم بچه من از همون اول در خیلی زمینه ها مستقل شد چون نتونستم همراهیش کنم خیلی کم براش قصه گفتم تا حالا براش لالایی نگفتم همیشه خسته بودم فقط در حد کارهای واجب در خدمتش بودم الان که درسم تمام شده تازه بیچاره مادر به خودش میبینه

    گاهی احساس میکنم راه رو غلط رفتم این همه درس خوندم از بیشتر تفریحات گذشتم ولی حتی نتونستم فرزند یا مادر خوبی باشم نمیدونم ارزشش رو داشته واقعا

    کسی تا الان حس من رو تچربه کرده؟

  2. 7 کاربر از پست مفید فکور تشکرکرده اند .

    فکور (چهارشنبه 15 شهریور 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 00:11 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.