خوب این خیلی خوبه که شما این کارها رو کردی.
نباید انقدر زود خسته بشی و از طلاق حرف بزنی. محبتی که با توقع پاسخ انجام بشه زود آدم رو خسته می کنه.
باید صبور باشی و سعی کنی بیشتر بشناسیش و درکش کنی.
قبلا هم بهت گفتم اون با خودش فکر میکنه که رسپینا میدونه که من دوستش دارم پس دیگه نیازی به گفتن نیست.
سعی کن به دنیاش نزدیک بشی. تغییرات در بلند مدت رخ میده نه در کوتاه مدت! اون باید محبت کردن رو یاد بگیره!
بهش فضای یادگیری بده و صبور باش! تو به اعتدال محبت کن و اعتمادش رو مثل یک دوست جلب کن! دوستی که با
هیچ کس در دنیا عوضش نکنه!
ضمنا بهت تبریک میگم. تو یک کشف بزرگ کردی. عدم برقراری اعتدال بین شما و خانوادش.
خوب شما این اعتدال رو بهش یاد بده! بهش نزدیک شو. مثل یک دوست. پای صحبت هاش بشین تا اعتمادش جلب
بشه. بذا حس کنه جز خانوادش کس دیگه ای هست که میتونه بهش اعتماد کنه و تجربه تلخ قبلی رو فراموش کنه!
بذار بفهمه دوستش داری و زندگیتون رو هم همینطور!
بهمون نگفتی در مقابل این کارهات برخورد همسرت چی بود؟ یعنی چطوری محبتت رو پاسخ می داد؟ بهمون میگی؟
رسپینا خواهشا فکر طلاق رو از سرت بیرون کن فعلا!
هنوز راه های زیادی هست که نرفتی!
دیگه هم حرف جدایی رو نزن!
ببینم تاحالا براش دوست بودی؟
![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)