[align=justify]سلام بچه ها،
من در ظاهر خوب شدم و خیلی خیلی کم به اون موضوع فک می کنم و گریه و آه و ناله هم ندارم دیگه تقریباً، زندگیم هم داره روال عادیش رو طی می کنه و طبق برنامه م دارم پیش می رم.
اما یادمه تو این پست چطوری از خوابم تعریف کردم:
__________________________________________________ _________________________________
دفــتر خـاطرات همدردي
[align=justify]ایوب گفته: من یه انسان بسیار بسیار خوش خوابی هستم، و از بزرگترین لذت های زندگی من، خواب هستش و نشده از خواب بیدار بشم و آه و ناله نکنم و با گریه نگم خوش به حال اصحاب کهف! روز رو به امید خواب شب، سپری می کنم و جالب این جاس که سره سه سوت خوابم می بره، هر موقعه ی روز که باشه! این از مزایای وجدان راحت داشتنه دیگه![/align]
(نشد نقلش کنم)
__________________________________________________ _________________________________
خودم رو چشم زدم!
بدترین لحظات زندگی من شده موقعه ی خواب، کابوس اون روز رو می بینم و دقیقاً همون رنجی که اون روزها تحمل می کردم رو تو خوابم حس می کنم، یعنی دقیقا تو خواب با همون آه و دردی که اون روزا داشتم، دارم برا یکی تعریف می کنم چی شده!
بعد از خواب هم بسیار بسیار خسته ام و یک ساعتی طول می کشه تا به طور کامل لود بشم و از اون حالت بیام بیرون!
از نظر اخلاقی هم یه مقدار اینگار ثبات اخلاقی ندارم و دوستام و خانوادم رو ناخودآگاه از خودم می رنجونم، اونام که نمی دونن چی شده و به این عقلشون فشار نمی یارن و با خودشون نمی گن این که هیچ وقت این جوری نبوده، حالا چرا یه دفعه این جوری شده، منو از خودشون می رونن و قلب من بیشتر می شکنه. برا این که اطرافیانم رو از دست ندم، مجبورم یه مقدار ارتباطم رو محدود کنم فعلاً، که این دامن می زنه به مشکلم متأسفانه.
تا اونجایی که می تونستم تلاشم رو کردم و اما دیگه نمی دونم بقیه اش چطوری حل می شه![/align]
نقل من شده مثه کسی که یه جایی از بدنش درد می کنه، خودش رو سرگرم می کنه که یادش بره!









علاقه مندی ها (Bookmarks)