سلام
من 23 سالمه . مهندسم و بی کار . سربازی هم نرفتم . صبر کردم اول 7 ماهی رو برای ارشد بخونم اگه قبول ندشم اون موقع برم سربازی .

در مورد گذشته ام همین قدر بدونید کودکی ام رو توی یک خانوداه ای بزرگ شدم که از لحاظ مالی و سطح فرهنگی وضعش خوب بود اما از طرفی خیلی پر تنش بود و شاید نصف کودکی ام رو خانه ی پدر بزرگم زندگی کردم و همیشه پدر و مادرم حرفشون طلاق بود اما آخرش هم از هم جدا نشدند.


از بچگی عاشق علم بودم مخصوصا ریاضیات . چون از ایران دل خوشی نداشتم قصدم این بود که طوری درس بخونم که بورسیه یک دانشگاه غربی بشم و از ایران مهاجرت کنم .تونستم توی کنکور رتبه ی خوبی بیارم و رشته ای که می خوام قبول بشم . دانشگام هم خوب بود اما چرا دروغ بگم توقعم این بود که دانشگاه بهتری قبول بشم تا راحت بورسیه بگیرم و دعواهای پدر و مادرم باعث شد اون دانشگاهی که آرزوش رو داشتم قبول نشم .

تا قبل از اینکه دانشگاه برم فقط به درسم چسبیدم و ترم یک دانشگاه با یک دختر آشنا شدم البته خارج دانشگاه . 2 سال باش رفیق بودم و عاشقش شدم اما چون فهمیدم با توجه به موقعیتمون بش نمی رسم باش به هم زدم . بعد از اون جریان بد جوری بهم ریختم و در عرض یک سال با چهار یا پنج تا دختر رفیق شدم بلکه بتونم اون رو فراموش کنم .البته در دوستی ام با دخترا یک حدودی رو رعایت می کردم و الانم یک سالی می شه که با هیچ دختری نیستم .


با خانوادم همیشه نظراتم فرق می کرده و هیچ وقت از من راضی نبودند و بعد از اینکه با دوست دخترم به هم زدم مشکلم خیلی بیشتر شده بود و در کل هیچ وقت نتوستم رفتارهای پدر و مادرم و همین طور جامعه رو درک کنم .اما خب الان چند وقتیه تونستم طوری رفتار کنم که حساسیتشون کم بشه .

الان مشکلم اینه که با اینکه برای درس خوندنم برنامه ریزی کردم اما حال درس خودن ندارم . هر روز می گم از فردا شروع می کنم برای ارشد بخونم . اما دوباره حرف دیروز رو می زنم . اصلا هیچ کار مفیدی انگار از دستم بر نمی یاد .موندم چکار کنم . واضح تر صحبت کنم حس می کنم مفت خور و تنبل و بی فایده و بی احساس شدم و به هیچ کدوم از آرزو هام نرسیدم . چه از لحاظ عشقی چه از لحاظ تحصیلی چه از لحاظ فرهنگی و سیاسی ...........