با سلام.دختری هستم.باتحصیلات عالیه و ازخانواده ای مذهبی.حدود یكسال پیش باپسریبا شرایط تقریبا مثل خودم اما وضع مالی پایینتر از خودم(به گفته خودش) برای فرار از یه.رابطه دیگه (بعلت سطح تحصیلات پایین و سری مسائل ریز دیگه كه برا غیر قابل هضم شده بود)اشنا شدم!توی دیدارای اول خیلی ازش خوشم اومد اما هرچی گذشت این علاقه بیشتر ثابت موند و حتی دیگه هیجانی نداشتم برا دیدن یا حرف زدن باهاش.پسر خیلی خوبی بوداما به گفته خودش درونگرا اهل شوخی نبودن خیلی كم حرف منم نسبتا ارومم اما شوخ طبعم.انگیزش فقط جهت ازدواج بود طوریكه قا هیچكس دوست نبودش..هوش بالایی داشت اما هوش اجتماعیی خیلی ضعیفی.گفتم كه برای فرار از دست یه رابطه كیگه بكه رنگردم رفتم.سمت این رابطه.اما بدتر شد.هی مقایسه میكردم اون ازین لحاظا خیلی بهتر بود.و اصرارم داشت ببخشمشو برگردم.حتی خنده هاش رو نروم بود.خیلی دوسش داشتم اما به چشم همسر نمیتونستم نگاش كنم.بهش گفتم.كلی گریه زاری كردكه من نمیتونمواخرسر اومد بهم گفت بذار چندوقت دوتا دوست معمولی باشیم اینجوری شاید دلت برام تنگ شد.خودم خیلی ناراحت بودم دوست نداشتم از دستش میدادم اما فكردم این بهترین راهه.این حرفو كه زد قبول كردم.فرداش من یه مسافرت رفتم خارج از كشور وقتیبرگشتم رار بود برام یه كاری بكنه.اما وقتی تماس گرفتم گفت كار داره و نمیتونه وكلا180درجه عوض شد.فهمیدم چیزی شده.تااینكه به زور گفت مامانم گفته بریم خواستگاری یه نفر منم جریان تو رو گفتم.مامانم گفته تو نمیتونی هر6ماه ببریش خارج!!داشتم شاخ در می اوردم.ما راجع.به مسائل مالی به تفاهم رسیده بودیم.اما خیلی راحت تموم شد.كلی من گریه زاری كردم اما گفت اینطوری بهتره و فكر نكنه كه دیگه رابطمون جور شه.و بعدشم رفت خواستگاری!!الان دوماهه داغونم.اومده از دختره برامن میگه كه همه چیش خوبه بجز ظاهرش بنظرت چیكار كنم؟گفت رفتم ببینمش بهش نه بگم اما خیلی مظلوم بود دختره دلم نمیومد ازكنارش پاشم!!شما فكرشو بكنید این ادم چقدر نمیفهمه كه این حرفارو به منی كه تازه1ماه و نیمه ازش جدا شدم میزنه.میدونم بدون قصد گفته چون خیلی ساده ست.بهش گفتم من دارم له میشم و دیگه كامل باهام قطع رابطه كنه.گفت من حالا فعلا ایدیتو نگه میدارم یه وقت بعدا پشیمون شدم!!خیلی دلم خونه.از اولشم باتنها مسئله ای كه مشكل داشتم همین بود كه حسمو درك نمیكرد و از لحاظ احساسی ارضام نمیكرد.نمیتونم بااین مسئله كنار بیام.هرروز گریه میكنم.بااینكه حتی اون ادم قبلیم تو زندگیم حاضره باشه گفتم میخوام تنها باشم.اشكال از كجا بوده به نظرتون؟واقعا اصلا علاقه ای به من داشته و باحرفای من سرد شده؟چطوری میتونه تو یه ماه بره سراغ یكی دیگه و بیاد از من مشورت بگیره؟واقعا نمیفهمه كه من له میشم؟من چیكاركنم كه حالم بهتر شه؟یجورایی حس انتظارو دارم چیكاركنم تا ازین انتظاربیهوده در بیام؟اینم بگم من بخاطر خواهر بزرگمم كه خیلی حساسه وزدواج نكرده نتونستم این مسائلو باخانوادم در میون بذارم حتی باوجود اینكه هردوتا ادم اصرار به خواستگاری داشتن