همیشه قبل نوشته هام میگم:
سلام
اونم به همگی
فکر کنم این اولین تاپیکی بود ک همه ارسالاشو خوندم ک ببینم کی چی گفته!
همه تقریبا دارن چیزیرو ک میبینن اذعان میکنن.
ببین باید منطقی نگاش کنی،نه احساسیو تعصبی
اونقدی ک واسه من واضحه،شما خودتو نشناختی،چیزی ک باعث کشش میشه برات،چیزی ک کمبودشو داشتی،به قول همون کتاب معروفه:
آدم همیشه ب خونه برمیگرده!!!
ب نطر من،(من کوچولوتر از شمام،به دل نگیری)
اگه این خانوم مشکلی تو زندگیش نداشت و فردی کاملا عادی مثل همسر خودتون بود،این علاقه شدید هیچوقت پیش نمیومد،چون اون خوشبخت بودو دیگه نیازی ب پناه شما نداشت و همینطور چون نیازی ب کسی دیگه(شما)نداشت،این حس کمک و ترحم و نجات در شما پیش نمیومد و دیگه برات جذاب نبود.
شما از اون دسته هستی ک عاشق اینی ک کسی قابل ترحم باشه تا بتونی در آغوش بگیریش،محافظت کنیش،...(اکثر مردا این ویژگیرو دارن چون ذات وجودیشونه،مثل بانوان ک تکیه کننده هستن،ولی این ویژگیا تو بعضیا بخاطر ضمیر ناخودآگاه و نشئات از کودکی،بیشتر بروز میکنه)
ولی همسرخودت شخصیت بزرگتری داره،ضعیف و شکننده نیست(برخلاف این ویژگی شما ک زیاد بروز میکنه این ویژگی همسرتون کمتر بروز میکنه،یا خونواده صمیمی داشته یا شخصیت منزوی،یا از بقیه خواهربرادراش بزرگتره،یا برادر زیاد داره،یا رنج کشیدست،یا...)،شماهم عاشقش نیستی چون نمیتونی کمکش کنی،پناهش بدی(احساستو ارضا کنی)،فقط دوسش داری،چون واقعا شخصیت دوس داشتنی داره،فکر کنم خیلیم منطقیو درصدد حل این بحرانه ولی بروز نمیده...
نمیدونم چطوری عاشقش بشی،چون بزرگتر از خودته(روحشو میگم)...مثل مادرت ک فقط خوبیتو میخوادو توهم فقط دوسش داری
ولی میدونم چطوری از این بحران در بیای:
این خانوم دیگه نباید حس کنه ب غیر از همسرش پناهگاه دیگه ای داره،ک ب شما پناه نیاره و این وابستگیو بیشتر نکنه(میتونه از خوندادشو دوستای نزدیکش کمک بگیره ک جای شمارو تا حدی پرکنه)،باید خودش بتونه مشکل زندگیشو حل کنه،باید همسرش نقش حمایتگرشو داشته باشه،(یا بقیه،حتی اگه سرانجامش جدایی از همسرش باشه بایــــــــــــــــــــد ب افراد نزدیکتر خودش تکیه کنه)ک با این وضع فعلی بعید میدونم حتی این اجازرو ب همسرش بده(یعنی نمیذاره همسرش مثل شما باشه،میدونم مثل شما نیست براش،چون شما فقط و فقط خالصانه میخوای ازین مشکل الانش جداش کنی،واسه الانه زندگیش،اونقدی براش خوبو ارامش بخشی ک کسی نیست)
ببین،این چیزارو ک من میگم،ی مشاور واقعی خونواده خیـــــــــــــــــــــــ لی بهتر و عملیترشو بلده،من فقط در حد دونسته هامو مطالعاتم میحرفم
2تایی برین پیش مشاور
چندتا نکته:
تو تنهاییت ب همسرت فکر کن:
ازخود گذشتگیاش،عشقش،پناه دادن تو...مثبت فکر کن،طوری ک دلت واسه بی پناهیش بگیره،تنهاییش،بی کسیش
چون شما الان تو این شرایطی،برات ملموستر و گوووود تره،نمیتونی ببینی چقدر عمقش کمه!!!نه اینکه بگم بی اهمیته،نـــــــــــــــــ ه،فقط اینکه اینقدام لاینحلو تلخ نیست(ی اتفاقه،فقط ی اتفاق ک شاید بچگونستو بر حسب اختلاف جنسیتی پیش اومده و اختلاف ایده ال پرستیتون و کمبوداتون)
مثلا شاید بشه اینطوری نگاش کرد:
ی امتحان واسه عاشق شدن شما نسبت به همسرت و شناختن بزرگیشو خودش
فقط یادت نره،ی مدت،فقط یکمی،کارایی ک مشاور میگرو انجام بده،و یادت باشه با فاصله گرفتن و پاک کردن صورت مساله،مساله حل نمیشه،بدتر میشه،چون بیشتر بهش میپردازی،پس سعی نکن الکی بخوای فراموش کنیو نبینیشو...فقط مشاور+واقع بینی،همون ک گفتم نذار بهت تکیه کنه.
مففخ باچی.
(ای رو دلم موند یچی بت بگم ک دهنت سرویس شه،نمیگم چون سنت احترام داره،اوکی؟)
شرمندگیــــــــــــــــــ ــــــــــــــــ...اون شخصیت شیطونمه ک بروزش ندم ناناحت میشه![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)