به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 15

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 16 تیر 91 [ 16:06]
    تاریخ عضویت
    1391-4-14
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    493
    سطح
    9
    Points: 493, Level: 9
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 7
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    6

    تشکرشده 8 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array

    دارم از تنهایی منفجر میشم (مشکلات یک پسر 14 ساله)

    سلام. مونده بودم این پست رو بنویسم یا ننویسم... خیلی دوست دارم یه نفر، فقط یک نفر از مشکلات من خبر داشته باشه. نمیدونم مشکلاتم بزگه یا کوچیک؟ من هیچوقت از مشکلات مردم خبر نداشتم. نمیدونم مشکل من در مقابل مشکل مردم بزرگه یا کوچیک؟؟ قبلاً برای مشکلاتم یه نفر بود که همش باش درد و دل میکردم. اونم گوش میداد و کمکم میکرد. کسی نبود جز خدا... من اون موقع قرآن میخوندم، دعا میخوندم، نماز شب میخوندم، همه کار میکردم. اما نمیدونم چی شد... این نفس لعنتی بر من غالب شد، خدا رو از دست دادم. دیگه ندارمش که باش مناجات کنم. هر روز گناه میکنم، انقدر گناهکار شدم که دیگه توفیق توبه ندارم... از این وضعیت خیلی ناراحتم. من غیر از خدا هیچکس رو ندارم، هیچکس. حتی یه رفیق هم ندارم که یکم باش صحبت کنم. فقط چند تا دوست اینترنتی دارم که همشون از من بزرگترن. من فقط 14 سالمه! کوچکترین دوست من 19 سالشه. افرادی رو توی اینترنت پیدا کردم که همسن من بودن اما هیچکدوم به درد دوستی با من نمیخوردن. هیچکدوم... خیلی سعی کردم که دوستای خوب داشته باشم اما نشد. من اخلاقم مثل آدم نیست، هیچکس حاضر نمیشه با من دوست بشه. دارم از تنهایی منفجر میشم. روز به روز دارم گناهکار تر و افسرده تر میشم، توبه هم نمیتونم بکنم... خونواده گوشه گیری دارم، هیچوقت نمیتونم باشون درست صحبت کنم. همش بخاطر اینکه کوچکترین عضو خانواده هستم توسط خواهر و برادرم تحقیر میشدم، همش دستور میدادن و من اطاعت میکردم. همش من اطاعت میکردم... همش من. من سوسول هستم. توی مدرسه از وقتی که یادم میاد کتک خور بودم، الان که سوم راهنمایی هستم بازم کتک میخورم از بچه ها گاهی. هر وقت میرم پیششون من رو میندازن کنار، میگن تو بی مزه ای کسی بات حال نمیکنه. خدایا تقصیر من چیه آخه؟ هرکاری میکنم نمیتونم اخلاقم رو عوض کنم. تقصیر خانوادمه که من رو همش حبس کردن. حتی همسایه ام من رو نمیشناسه. هیچکس منو آدم حساب نمیکنه. من دیگه خسته شدم. فقط دارم زندگی میکنم، هیچ لذتی از این زندگی نمیبرم هیچ دوست خوبی ندارم. بدبختی میدونید چیه؟ من احمق زود به زود عاشق میشم. نمیدونم چرا. شاید بخاطر اینه که هیچ رفیقی ندارم؟ تا حالا بیش از 10 بار عاشق افراد مختلف با جنسیت مختلف شدم. البته عشق ها اکثراً کوتاه مدت بودن... همین الان هم عاشق هستم. داشتم عکس دبستان رو نگاه میکردم که یهو یکی از دوستان قدیمی رو دیدم. من الان عاشقش شدم! اون همجنس منه. من عاشقش شدم. عاشق یه دوست قدیمی که سالهاست ندیدمش!! اون از همه لحاظ عالیه، قیافه، هیکل، درس، اخلاق، همه چی! اونم از من بدش میومد اما چون خیلی خوش اخلاق بود من رو تحمل میکرد و با من خوش رفتاری میکرد. من بعد از این همه سال عاشقش شدم!! قبلاً عاشق افراد دیگه ای شده بودم، انقدر عشقم شدید بود که یواش یواش ازشون متنفر میشدم. معمولاً همجنس خودم بودن و پسر بودن... آخه چرا زندگی من انقدر مزخرفه. چرا نمیتونم تقوا پیشه کنم؟ با خدا که میخوام صحبت کنم فکرم منحرف میشه، دیگه حتی نمیتونم با خدا صحبت کنم. تنها کسی که دارم. تنها کسی که میتونه مشکلم رو حل کنه! دوست دارم دوستان خوبی داشته باشم اما نمیشه. حتی یک دوست هم ندارم. دارم میمیرم از تنهایی. جز اینترنت و تلویزیون کاری ندارم، همه از من بدشون میاد. همه فکر میکنن من آدم مغروری هستم. چطور بهشون بفهمونم که من مغرور نیستم؟؟ من حاضر نیستم کسی رو ببینم و توی مهمونیا شرکت کنم چون همیشه تحقیر شدم و دیگه تحمل ندارم. همیشه ضایع شدم، هرکاری میکردم ازش ایراد میگرفتن. پدرم، مادرم، همه همه! از کارام ایراد میگرفتن. انقدر اعتماد به نفسم پایین اومد تا شدم این... بلد نیستم صحبت کنم حتی! وقتی چشمام رو میبندم قبل از خواب میرم توی رویا، تصور میکنم که من یه آدم خوش اخلاق خوش تیپ هستم که کلی دوست و رفیق دارم. همه به من احترام میذارن و من بهشون احترام میذارم. راحت میرم بیرون و به مردم کمک میکنم، سرم رو میگیرم بالا جلوی ظلم رو میگیرم. با دوستانم میرم سفر. اما تا چشمام رو باز میکنم دوباره این زندگی لعنتی یادم میاد. دارم دیوونه میشم بچه ها. این پست رو زدم که یکی با من همدردی کنه، این روزا جز گریه کردن کاری ندارم. میرم یه گوشه قایم میشم و فقط گریه میکنم. خسته شدم دیگه. خسته شدم. با من همدردی کنید، کمکم کنید مشکلاتم رو حل کنم. من هنوز از زندگی نا امید نشدم، عقیده دارم که میتونم مشکلاتم رو حل کنم. اما هرکاری میکنم نمیشه. نمیشه نمیشه! کمکم کنید دوستان، برام دعا کنید. هنوز نفهمیدم مشکلاتم کوچیکه یا بزرگ! ازتون خواهش میکنم نظر واقعیتون رو بگید، مشکلات من کوچیکه یا بزرگ؟

  2. 7 کاربر از پست مفید mohavmad تشکرکرده اند .

    mohavmad (پنجشنبه 15 تیر 91), roze sepid (شنبه 14 اردیبهشت 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. علاقه به پسر دایی با کلی عدم تفاهم
    توسط سلام بر عشق در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: دوشنبه 04 آذر 92, 11:09
  2. آشنایی مادرم با چت و چت با پسرا
    توسط Pursuit of happiness در انجمن سایر مشکلات خانواده
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: چهارشنبه 10 مهر 92, 12:22
  3. پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: سه شنبه 28 خرداد 92, 09:21
  4. آشنایی دختر و پسر در اینترنت و نحوه گفتن این رابطه به خانواده
    توسط single cat در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: شنبه 28 خرداد 90, 15:06
  5. مخالفت خانواده پسر با ازدواجمان(لطفا راهنمایی کنید)
    توسط sasha_alomin در انجمن اختلاف با خانواده در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 13
    آخرين نوشته: سه شنبه 30 آذر 89, 17:33

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:56 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.