به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 37

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 12 آذر 92 [ 09:43]
    تاریخ عضویت
    1391-4-08
    نوشته ها
    12
    امتیاز
    1,237
    سطح
    19
    Points: 1,237, Level: 19
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 63
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    24

    تشکرشده 24 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: از ازدواجم پشیمانم. احساس می کنم آمادگی ازدواج نداشتم! (افسردگی بعد از ازدواج)

    سلام.ممنون از همه که حرف منو خوندید و بهش فکر کردید و پاسخ دادید.متشکرم.
    در جواب دوستان عزیز (شازده كوچولو-omid65-چشمک-پدربزرگ) اولا متشکرم. ثانیا حرفهای شما بسیار زیباست. اما برای فردی مثل من که هیچ چیز تو زندگی رو ارزشمند نمیدونه و هیچ موفقیتی براش ارزش نداره این حفها یه مقدار خیال پردازانست.
    شاید مشکل اصلی من افسردگیه نه ازدواج.اما متأسفانه قادر به تشخیص این دو از هم نیستم.من نه اینکه نمی توانم با همسرم رفیق باشم.نه.(که البته شاید هم نتوانم) مشکل اینجاست که من با همسرم نمیخواهم رفیق باشم. من نمیخواهم مثل یک فرد متأهل با تصوری که در فرهنگ ما وجود داره باشم. زمانی که مجرد بودم میخواستم مدتی تنها زندگی کنم که نتوانستم. اما حالا در همه چیز یک شریک دارم. این برای من سخت است اگر برای عده ای لذت یا هدف.
    من از تنهایی به رستورانو کافه و سینما و پارک و ... رفتن لذت میبردم. خیلی بیشتر از اینکه این کارها را با همسرم انجام بدهم.
    -----
    من و همسرم در دوران کارشناسی حدود 3 سال با هم آشنا بودیم.بعد از یک سال تازه توانستیم همدیگر را "تو" خطاب کنیم.در تمام این سه سال دو یا سه بار باهم جایی غیر از دانشگاه رفتیم.مسئله مذهبی بودن ما نبود چون هیچکدام مذهبی نیستیم. در آشنایی رفتار احمقانه ای داشتم.بدون اینکه هدف ازدواج داشته باشم به رابطه ادامه دادم و طوری وانمود میکردم که قصد ازدواج دارم. این رفتار از سر فریبکاری نبود.در واقع من خودم را فریب دادم.با خودم فکر میکردم که قصد ازدواج دارم ولی الآن که فکر میکنم میفهمم خودم را درست نشناختم.وقتی هم که تصمیم به ازدواج گرفتم شک و تردیدم شروع شد.اما چون زمان زیادی از آشناییمان گذشته بود شهامت این را نداشتم که ارتباط خودرا قطع کنم. پیش مشاور رفتیم و او گفت ازدواج نکنید.اما بازهم به حماقتم ادامه دادم.من توانایی یک شوهر بودن را ندارم.هنوز به اندازه کافی رشد نکردم. همین مشکلات باعث شده ذات ازدواج برای من احمقانه بنظر آید. وقتی در مترو، دانشگاه و ... کسی به حلقه ام نگاه میکند احساس شرمندگی به من دست میدهد.
    همسر من دختر بسیار خوبی است.فقط حساس و ظریف و شکننده است.رابطه اش با خانواده اش احساسی بوده در حالی که در خانواده من همیشه جنگ و دعوا بوده. او از من توقع دارد مهربان باشم اما نمیتوانم.او زودرنج است و البته حق دارد از من دلخور شود.من از معاشرت با همسرم لذت نمیبرم.
    من گروه دوستان خوبی دارم.هنوز هم بهترین تفریحاتم با آنها امکانپذیر است.دوستان دبیرستانم هستند.همه را حداقل 11 سال است که میشناسم و با آنها بزرگ شدم.در دوران مجردی همش با خودم بودم.ساعت رفت و آمدم.کارهایی که میکردم.ساز میزدم.ورزش میکردم.اما الآن توقع کار کردن از من میرود.احساس میکنم تمام لذایذ زندگی را از دست داده ام و باید تا طلاق یا آخر عمرم فقط کارکنم که پول داشته باشم که خرج زندگی متأهلی کنم.حال آنکه زندگی متأهلی را حماقت میدانم.پس حس میکنم باید تا آخر عمر برای یک حماقت تلاش کنم.
    من هنوز راه خود را در زندگیم پیدا نکردم. نمیدانم از این زندگی چه میخواهم.هیچ چیز برای من لذتبخش نیست تا خود را وقف آن کنم. درسم کارهای مختلفی که انجام دادم هیچکدام مرا علاقمند نکرد. به سرعت از آنها دلسرد شدم.
    هیچ چیزی برای من لذتبخش نیست.هیچ چیز.به هرچیز جالبی که فکر میکنم آخرش با خودم میگویم "که چی؟"
    پول، کار خوب، پست و مقام خوب همه بی ارزش هستند.
    از اینکه اینقدر با خودم فکر میکنم خسته شدم.از اینکه با هیچکس درد و دل نمیکنم خسته شدم.میخواهم اینجا بنویسم تا کمی راحت شوم.دوسال است که با خود کلنجار میروم.نزد مشاور و روانپزشک و روانکاو رفتم.چندین قرص برایم تجویز کردند. هیچکدام تأثیر نداشت چون من نمیخواهم خوب بشوم. چون تعریفی از خوب بودن ندارم. زندگی خوب چطور زندگی ای است. هرچه میگویند از نظر من مزخرفات است.
    سنگدل شدم. دوخواهرم خارج رفته اند.ذره ای دلم برایشان تنگ نمیشود انگار که اصلا خواهر نداشتم.
    وقتی پیش پدر و مادرم نیستم آنها (پدر و مادرم) را فراموش میکنم تا وقتی که به من زنگ بزنند.
    حتما فکر میکنید خیلی اوضاعم خراب است. اما اگر خواندید متشکرم.

  2. 3 کاربر از پست مفید mahtash تشکرکرده اند .

    mahtash (پنجشنبه 15 تیر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 00:02 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.